خاطرات یك پزشك

"خبرنامه دانشجویان ایران: در حالی که سه ساعت از تجمع دانشجویان در مقابل وزارت بهداشت می گذرد اما مسئولان این وزارت خانه به درخواست دانشجویان برای ملاقات و گفت‌وگو پاسخی نداده‌اند./ با این حال مسئولان وزارت بهداشت در اقدامی عجیب با ریختن آب از طبقات فوقانی ساختمان وزارت بهداشت بروی دانشجویان، عصبانیت تجمع کنندگان را برانگیخته اند!"

 

"دکتر امیرمحسن ضیائی در گفت و گو با خبرنگار «دانشگاهی» خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، گفت: اعتراض و تجمع داوطلبان در مقابل وزارت بهداشت در مورد سهمیه‌های 30 درصدی مناطق محروم است که مصوبه مجلس شورای اسلامی است. وزارت بهداشت تمام تلاش خود را انجام داد تا این قانون قبل از اعلام نتایج اصلاح شود اما متاسفانه فوریت آن رای نیاورد ولی ممکن است برای سال آینده اصلاحاتی انجام شود."

 

پ.ن1: به همین راحتی! زحمت چند ماهه ی بچه هایی که امسال امتحان دادن به راحتی خوردن یک لیوان آب، و با اما و اگر و شاید و ما صلاح دیدیم نادیده گرفته شد. تمام

 پ.ن2: آی صندلی صندلی صندلی ...

 

نوشته شده در شنبه 1393/05/04ساعت 15 توسط امین گرجی زاده|

دکتر اگه می تونی مریضی اینو تشخیص بدی که براش قرص مرص بنویس، وگرنه که اصلا پول مهم نیست، این ویزیت هم پس نمی گیرم.

*بیمارستان ر. نمی رم، اونجا همه اش دانشجو ها هستن، شما دکتر! الان خودت این همه درس خوندی، مگه می شه با ۱۰-۱۲تا کلاس درس خوندن دکتر شد؟

و ...

خواهر زاده م جوون بود، تازه زائو، ۱۰ روز پیش زایمان کرده بود، تنگی نفس گرفت، بردیمش بیمارستان ب.، گفتن دستگاه نداریم ببرینش ر.، بردیمش ر.، همین تو حیاط نشوندیمش رو ویلچر نفسش گرفت، اونا هم هول شدن نمی دونم چی گذاشتن تو حلقش درجا خفه شد مرد. آدم سم بخوره اینقدر زود نمی میره که این خواهرزاده من و کشتن.

و...

جوون ۱۹ ساله از درخت افتاد. بردنش بیمارستان ر. پاش شکسته بود که اشتباهی بستن، پهلوش درد میکرد، نمی تونست نفس بکشه، یه شیلنگ گذاشتن تو حلقش گفتن چون نمی تونه نفس بکشه از این بهش نفس بدیم، مُرد!

 

پ.ن۱: *بخشی از گلایه های اولین مریض امشب. وقتی در جواب سوالش که گفت: "بیمارستان ر. هم می تونم آزمایش بدم؟" گفتم: "آره"

پ.ن۲: افسوسی که می خورد و آهی که می کشید کاملا واقعی بود، اما ...

پ.ن۳: هیچگونه تمسخری در این مطلب نهفته نیست، سراسر تلخه، تلخ!

نوشته شده در دوشنبه 1393/04/23ساعت 22 توسط امین گرجی زاده|

سال ها قبل یک مصاحبه از من در یکی از نشریات دانشگاه چاپ شد که از من پرسیده بودند: "برای تخصص چه رشته ای دوست داری؟"، و من گفته بودم: "اطفال". حالا امروز اگر همسرم در این رشته در حال تحصیل نبود، شاید هنوز هم انتخاب اولم همان می بود که بود. البته به نظر خیلی از دوستان هیچ مشکل یا منعی در این مساله نمی بینند اما به نظر من ...Life is choices و شما وقتی در تضاد جبر و اختیار فقط فرصت انتخاب داری، و نه امکان خلقت، پس باید بهترین گزینه از همه نظر رو انتخاب کنی، در جدال بین عقل و احساس و خیلی فاکتورهای دیگر. تا وقتی آخرین برگ رو ورق می زنی، مدام در حسرت برگشت به گذشته آهی سر راه حنجره ات را مسدود نکند. Life is choices, and if you don't make mistakes, you will never learn anything ever. و اگر آدمی فرصتی دوباره می داشت، و به عقب بر میگشت، چه ضمانتی وجود داشت که دوباره همان اشتباهات را تکرار نکند؟ که اگر تکرار کند نامی وحشتناک تر از اشتباه می گیرد.

نوشته شده در یکشنبه 1393/04/22ساعت 18 توسط امین گرجی زاده|

آزمون دستیاری امسال چیزهای زیادی به همراه داشت. مثلا سوالات نسبت به سالهای قبل و مخصوصا سال قبل استانداردتر بود، و یا بهتر است بگویم معقول تر. با اینکه از نتیجه راضی نبودم، و در ازای درسی که خوانده بودم، چیزی که انتظار داشتم نشد، ولی باز کم و بیش راضی بودم و همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا روزی که گزینه ی انتخاب سهمیه در سایت سنجش خودنمایی کرد. و این شروع شعله ور شدن یک تضاد قدیمی بود، جبر یا اختیار...

اینکه اولویت انتخاب، صلاحیتِ علمی است یا قومی و نژادی و یا ...؟ بگذریم.

پ.ن۱: امروز ۲۲ تیرماه و هنوز از انتخاب رشته خبری نیست...

پ.ن۲: یاد حرفی از پدرم افتادم که از قول اوستایی از دوران جوانی میگفت: "بیکار نون می خوره و کارگر خون"

نوشته شده در یکشنبه 1393/04/22ساعت 18 توسط امین گرجی زاده|

تعاریف زیادی از عدالت وجود دارد. ولی راستش را بخواهید من از شنیدن این کلمه خنده ام می گیرد. مخصوصا وقتی یک چیزی به آن وصل می کنند. مثلا "عدالت آموزشی"! چرا؟ چون به یاد اون لطیفه می افتم که سه کودک نزد یک بنده خدایی رفتند تا 10 گردو بینشان به عدالت تقسیم کند، و او پرسید: "به عدالت زمینی یا آسمانی؟"!!!

 آمدن به بالانشینان امکانات دادند، بعد به پایین نشینان سهمیه. شاید بپرسید: اصلا فلسفه ی امتحان چیست؟ مگر غیر از این است که قرار است بر اساس توانایی و صلاحیت، افراد رده بندی شوند؟

باید بگویم: بله! قطعا غیر از این است...

 بگذریم! ما یک عمر عادت کردیم به اینکه یک شبه برای زندگی مان تصمیم بگیرند. مثلا فلان آقا از سفر فرنگ بر میگردد، در حین استراحت به ذهنش خطور میکند که در آنجا دیدیم مردم آب را ایستاده می نوشند (به علت معذوریت اخلاقی مثال کاملا بی ربط است)، چرا ما این کار را نکنیم! بگذریم!

 دلمان خوش بود به قاطعیت این مرد بزرگ. در پرانتز بگویم: (منظورم جناب پرزیدنت نیست، دوستان هول ورشان ندارد و دوست ترها لب نگزند). حالا نشسته ایم منتظر که چه تصمیمی برای آینده ما میگیرند. اگرچه تدبیر رنگ باخته ولی هنوز به امید امیدواریم.* ما که عمری شرمنده تصمیمات لحظه ای و سلیقه ای دوستان شده ایم، امیدوارم این بار آنها شرمنده ی آینده و زندگی ما شوند.

 پ.ن1: *باز هم منظور جناب پرزیدنت نیست و کنایه ای به دولت تدبیر و امید نمی زنم. دوستان بزرگوار شاکی نشوند.

پ.ن2: خطاب به جناب وزیر بهداشت: بارها در جمع های مختلف از شما دفاع کردم، و با اینکه سخنان بسیار از جفای شما در آزمون دستیاری 93 می شنوم (که البته نمی خواهم باور کنم)؛ هنوز برای شما، در سرو سامان دادن به وضعیت آشفته ی بهداشت و درمان کشور آرزوی موفقیت دارم.

پ.ن3: دوستان لطف کنند و از توهین در کامنت ها بپرهیزند، چون بنده به علت مشغله ی زیاد گاهاً فرصت خواندن همه ی کامنت ها را ندارم. پس به یاد داشته باشید: "از کوزه همان برون تراود که در اوست"

پ.ن4: امروز شنبه 14 تیر 1393 است و ما هنوز انتخاب رشته نکرده ایم

 

نوشته شده در شنبه 1393/04/14ساعت 10 توسط امین گرجی زاده|

ملت همچین عجله دارن که انگار چه کار مهمی دارن. به قول یکی از دوستان، تو صف CNG و نونوایی ۲ ساعت وای میستن، ولی به چهارراه که رسیدن همچین گازشو میگیرن که فک میکنی الان چه پروسیجر حیاتی ای منتظرشونه
نوشته شده در چهارشنبه 1393/04/04ساعت 18 توسط امین گرجی زاده|

اختلاف طبقاتی چیز بدیه، بدتر از اختلاف فرهنگی یا بهتره بگم اختلال فرهنگی یا انطباق فرهنگی یا انحلال فرهنگی یا همون که خودتون می دونین! (نمی خوام اون کلمه ی بد رو به کار ببرم!)

اینو وقتی می شه دقیق تر حس کرد که بعد از یک مدت شیفتای بیمارستان خصوصی در اونجای شهر، بیای پایین شهر و تو یه درمانگاه شیفت بدی که با عبور هر ماشینی احساس کنی زلزله اومده، شام بهت تخم مرغ آب پز تعارف!!! کنن و وقتی از منشی بپرسی چای ندارین؟، بگه: "تو آشپزخونه هست!"، وقتی که اونجا بدون هیچ بحثی به مادر بچه ی بیمار میگی فقط بهش استامینوفن بده و با تشکر میره، ولی اینجا اگه کمتر از ۵ قلم دارو بنویسی (که البته حداقل دو قلمش باید آمپول باشه) خیلی باید خوش شانس یا خوش زبون باشی که کتک نخوری... و البته بگذریم از جوابی که نداری به خواهر تزریقات بدی که چرا ۹تا مریضی که تا به حال ویزیت کردی، دوتاشون فقط سرم داشتن!!!؟

وقتی اونجا خیالت راحته که مریض بدحالت رو می تونی بسپاری به پرستار ات و اینجایی که پرستارت اسم خیلی از داروها تا حالا به گوشش نخورده. حالا بگذریم که هی چپ و راست میاد نظر میده بابت نسخه هایی که می نویسی که مثلا چرا برای این مریض کلرفنیرامین ننوشته؟ و کاش اینها رو مستقیم به خودت میگفت تا بتونی براش توضیح بدی چراها رو، نه اینکه جلوی در اتاق پزشک و رو به آقای منشی و خواهر تزریقات با صدایی رسا این ها رو اعلان کنه تا به درگفته باشه و دیوار بشنوه....

پ.ن۱: با اینکه طرحم رو تو یکجای دور (و شاید مشابه اینجا) گذرونده بودم، بعد از ۵-۶ماه خونه نشستن و درس خوندن و البته دوری از طبابت، و بلافاصله در اونجا مشغول به کار شدن، کاملا این ناملایمات رو فراموش کرده بودم. اونجا هر بار مشتاق تر بودم برای شروع شیفت کاری ام. اما حالا اینجا، تنها چیزی که منو از ترک این ساختمان در همین لحظه باز داشته، قولی هست که به مدیر درمانگاه بابت شیفت امشب دادم. 

پ.ن۲: گهگاه صدای گلهایی که تیم اسپانیا در حال خوردن هست از تو سالن میاد، و من به جای تماشای فوتبال (که البته خیلی مشتاق هم نیستم) ساعت دیواری اتاق پزشک رو تماشا میکنم که شیشه ی شکسته اش و عقربه های زنگ زده اش حرفای زیادی برای گفتن داره

پ.ن۳: همینجوری پیش بره، به صبح نرسیده جلسه ی سه نفره تشکیل میدن و به امید خدا و گوش شیطون کر، عذر من رو با عنوان عدم صلاحیت در طبابت می خوان!

پ.ن۴: فقط شرح وقایع رو گفتم.

پ.ن۵: مهمترین کار امشبم پیدا کردن انواع داروهای تزریقی و غیر تزریقی کم خطر و بی خطر برای جلب رضایت بیماران درمانگاهه تا حداقل شب رو با اطمینان خاطر از شفای عاجل بخوابن. 

پ.ن۶: البته در همین لحظه که د حال نوشتن این متن بودم پدر و مادری جوان بچه ی ۴ماهه شون رو آوردن با شکایت آبریزش بینی و کولیک. و البته بعد از ۱۰ دقیقه صحبت کردن و توضیحات من با اطمینان خاطر اتاق رو ترک کردن، خوشحالم که مجبور نشدم دارویی به اجبار بنویسم و خوشحال ترم که روزنه ای امید برای رسیدن به صبح پیدا کردم!

 

 پنجشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۳/ ساعت ۱ بامداد / دقیقه ی ۷۰ بازی اسپانیا- شیلی

 

توضیح عکس:  اینجا اتاق انفرادی نیست! اینجا اتاق استراحت پزشکه!

 

نوشته شده در پنجشنبه 1393/03/29ساعت 1 توسط امین گرجی زاده|

چند وقت پیش تلویزیون یه گزارش نشون داد، آقای نمی دونم ۲۰:۳۰ بود، ۲۱:۳۰ بود، ۲۲:۵۰ بود، خلاصه! زنگ زد به یک خانم دکتر که: "خانم دکتر! ما اینجا یه نسخه داریم که دستخط شما نیست، امضای شما هم پاش نیست، ولی مهر شما پاش خورده!..."
بی زحمت به اطلاع این آقای گزارش برسونید، ما اینجا یه اعتراف نامه داریم، دستخط ایشون نیست، امضای ایشون هم نیست، ولی اسم ایشون زیر برگه اس که مسئولیت تمام طوفان های اخیر در سراسر کشور رو بر عهده گرفته... بله

نوشته شده در شنبه 1393/03/24ساعت 23 توسط امین گرجی زاده|

دختربچه ی ۱۰-۱۲ ساله ای انگشت دستش رفت لای تسمه یِ ... بماند! بند دوم انگشت دومش با پارگی وسع در رفتگی و شکستگی داشت و کاملا expose بود. بردنش بیمارستانِ آموزشیِ ... . بماند! که رزیدنت ارتوپدی هم داره! بهش گفتن کار ما نیست، ببرینش بیمارستان خصوصیِ ... . بماند!

به همراه مریض میگم، اینجا بیمارستان خصوصیه، از نظر هزینه مشکلی ندارین؟ گفت: (مثل دیالوگ اون سریال)، چرا!؟ وضع مالی مون خوب ... نیست!

پ.ن۱: کادر درمانی که مثل نیسان همون اول رفت، سیستم سلامت (و load زیاد مریض و اینکه مریضا جا برای نشستن ندارن چه برسه به تخت) هم که مو لای درزش نمی ره، پزشک خانواده هم که کی جرات داره چیزی بهش بگه، می مونه خود مریض که چرا وضع مالی اش خوب ... نیست؟ اصلا به چه حقی؟ چطور جرات کرده با وضع مالی غیرخوب دستش بره لای تسمه؟!

پ.ن۲: بخیه ی روی صورت بچه رو که ۱۴ روز پیش زده بودن هنوز نکشیدن، پرسیدم صورتش چی شده؟ باباش گفت: تشنج کرده، پرسیدم چرا بخیه شو نکشیدین؟ میگه: تو روستامون اونی که بخیه میکشه یه چند روزی نیست...

پ.ن۳: ما مارا کجا میریم؟

نوشته شده در شنبه 1393/03/24ساعت 15 توسط امین گرجی زاده|

آقایی رو آوردن ۲۵ ساله حدودا، سقوط از ارتفاع. بماند... در حال اردر گذاشتن بودم که پدرش اومد و گفت: "چند وقت پیش یه مریض همینجوری داشتیم، ۲۰ روز اینجا بستری بود، هیچ کاری براش نکردن، بعد از ۲۰ روز بردیمش تهران، گفتن یه کم خون راه گلوشو بسته، دو تا زدن پشتش، حالش خوب شد. الان این خون جلو گلوشو نگرفته باشه!" پ.ن: من دیگه حرفی ندارم
نوشته شده در شنبه 1393/03/17ساعت 18 توسط امین گرجی زاده|

خانوم دست آقاشونو گرفته بود آورده بود درمانگاه اعصاب و روان، برای پیگیری ترک اعتیاد آقاشون...

استاد: باید حواست باشه داروهایی مثل استامینوفن کدئین استفاده نکنه!
خانم: چرا آخه؟ آدم وقتی کدئین میخوره که یه حال خوبی می شه!

استاد: :-/
اینترن ها: :-/
استاجرها: :-/
وزیر بهداشت و درمان آنگولا: :-/
اهالی بخیه: :-/

نوشته شده در سه شنبه 1393/02/16ساعت 22 توسط امین گرجی زاده|


قدیما ازین قرصای حشره کش رو یک ساعت میزدی به برق، تا سه روز از پشه خبری نبود. الان ماشالا شب تا صبح به برقه، تا از برق میکشی اش پشه ها شروع میکنن به تردد. انگار فقط خوابشون میکنه.
ایشالا نسل بعد رو که بزنی به برق، خودتو به خواب عمیق می بره که پشه های عزیز بدون دردسر به کار و زندگی شون بپردازن

نوشته شده در سه شنبه 1393/02/16ساعت 22 توسط امین گرجی زاده|


صاحب ماشین: بردم تعمیرگاه فلانی، گفتن فلان چیزش خراب شده، یه تومن خرج داره... اومدم ببینم می تونی یه کاری بکنی کمتر بشه خرجش!
مکانیک: اگه فلان چیزشه، نمیشه کاری اش کرد.
صاحب ماشین: یه جوری که فقط موقتا راه بیفته ...
مکانیک: فایده نداره، نمی شه
صاحب ماشین: فقط یه هفته کار کنه کافیه، در حدی که بتونم بفروشمش... چه فایده داره یه تومن خرجش کنم به همین قیمت بفروشم! ...

مکانیک :-/
من :-/
چنگیز خان مغول :-/
روح گورباچوف :-/

نوشته شده در سه شنبه 1393/02/16ساعت 22 توسط امین گرجی زاده|


نسخه ی یک اینترن:

- قطره استامینوفن، سه قطره در هر بینی ....

پ.ن: من دیگه حرفی ندارم

نوشته شده در سه شنبه 1393/02/16ساعت 22 توسط امین گرجی زاده|

استاد دانشگاه است. دکترای سلولی مولکولی دارد. و به فرزندانمان راه و رسم زندگی می آموزد. ایشان بسیار آدم فرهیخته ای می باشد و علم و دانش همینجوری شُر شُر از ایشان در حال ریختن است! نمونه ای از رهنمودها، افاضات، کشفیات و فرموده های ایشان رو اینجا میارم. باشد که سرلوحه ی زندگانی خویش قرار داده و رستگار شویم.

رهنمود اول: هرگز از آب تصفیه شده استفاده نکنید! چون سدیمش کمه، سلولهای مغزتون دچار پلاسمولیز می شه

رهنمود دُیّم: کسی که گفته کله پاچه برای افراد با چربی خون بالا مضره، عسل خورده! چربی های حیوانی نه تنها مضر نیست، بلکه بسیار مفید هم هست. این چربی های صنعتی است که مضره.

افاضه ی اول: علم طب و همه ی پزشکان، حرفه، گذشته و آینده شون رو مدیون ما سلولی- مولکولی ها هستند.

افاضه ی دُیّم: چیزی که تو کتاب هاتون نوشته (مثلا گایتون و The Cell) اشتباهه، چیزی که من میگم، درسته!

کشفیه اول: آب معدنی نخورید، چون املاح ندارد

کشفیه دُیّم: به خاطر تغییر کانالهای سلولی داروهای شیمی درمانی اثری نداره، و مریض میمیره. پزشکا هم اینو نمی فهمن!

کشفیه سیّم: اینکه بچه ها رو برای زردی میذارن زیر لامپ نه تنها بیفایده اس، بلکه ضرر هم داره

و اما از فرموده ها:
ما پیشنهاد کردیم پزشکا اول بیان ۴ سال سلولی مولکولی بخونن، بعد برن پزشکی بخونن، ولی مجلس تصویب نکرد....


پ.ن۱: این سخنان در کلاسهای درس ایشان گفته شده.
پ.ن۲: اینکه چرا این بزرگوار اینقدر با علم پزشکی مشکل داره رو باید بذارین پای علم پزشکی.

پ.ن۳: باز هم از این دانشمند خواهید شنید ....


نوشته شده در سه شنبه 1393/02/16ساعت 22 توسط امین گرجی زاده|

"گلاب به روتون، روم به دیوار، از سر جلسه امتحان بر میگردم"

اینو پارسال نوشتم، بلافاصله بعد از امتحان دستیاری. ولی امسال قضیه فرق می کرد، با اینکه اونقدر که خودم انتظار داشتم، برا امتحان آماده نبودم، ولی ...

به قول عزیزی، این امتحان رو خیلی جدی گرفته بودم. و همین باعث شد حداقل 4 سوال رو با بی دقتی ِ تمام اشتباه بزنم، و بلافاصله بعد امتحان، در راه برگشت به منزل متوجه این اشتباهات شدم.... و البته تقصیر این اشتباهات رو به گردن خودم می اندازم، که علی رغم توصیه ای که همیشه به بقیه دوستانم میکنم، فقط به مطالعه بسنده کردم و  تست کار نکردم.و همین درصد خطاها رو بالا برد. بگذریم

ناامید نیستم،بلاتکلیفم؛ و به جمله ی گولو جان می خندم که: "خدا فقط خدای گزینه های صحیح نیست، خدای گزینه های غلط هم هست"

نوشته شده در دوشنبه 1393/02/15ساعت 17 توسط امین گرجی زاده|

استاد رفته مکه ... قبول باشه ایشالا...

یه شماره (مربوط به همون مکه) گذاشتن تو بخش، گفتن مخابرات بیمارستان گفته ما نمی تونیم دو تا صفر رو بگیریم، هر کی (یعنی رزیدنت ها) باهاش کار داره، با موبایل خودش شماره شو بگیره ...


پ.ن: الان ما مارا کجا میریم؟

نوشته شده در شنبه 1393/01/16ساعت 7 توسط امین گرجی زاده|

به سلامتی، دیگه نمی تونم با پوشی ام وبلاگم رو آپ کنم. یعنی با مرورگر گوشی ام که Chrome نمی دونم چنده، مطلب رو ثبت میکنه ولی وبلاگ رو بازسازی نمی کنه .... حالا این وسط اشکال از کجاست نمی دونم....

برای همین تا اشکال مرتفع بشه مجبورم مطالب رو ثبت کنم و بعد هر وقت وقت کردم بیام اینجا دوباره وبلاگ رو بازسازی کنم....

نوشته شده در پنجشنبه 1393/01/14ساعت 7 توسط امین گرجی زاده|

از افاضات.... 

- اگه این دارو عوارض داره، برای چی روانپزشک برا بچه ام نوشته؟ اصلا روانپزشک مگه می تونه دارو تجویز کنه؟.... 


نوشته شده در پنجشنبه 1393/01/14ساعت 2 توسط امین گرجی زاده|

وقتی به عمق شعار نگاه میکنی تازه می فهمی چه خبره! اصلا هم دروغ توش نیست... وقتی میگه: "هیچ کس تنها نیست، یعنی نمی تونی تنها باشی، چون اگه تنها شی، نه مسجات میره براش، نه میتونی زنگ بزنی بهش ... پ.ن: فعلا دیوار کوتاه تر از همراه اول پیدا نکردم ... دوستان شاکی نشن
نوشته شده در پنجشنبه 1393/01/14ساعت 2 توسط امین گرجی زاده|


آخرين مطالب
»
»
»
»
» این مطلب بار سیاسی ندارد
»
»
»
»
»

Design By : Pichak