X
تبلیغات
خاطرات یك پزشك

خاطرات یك پزشك

استاد رفته مکه ... قبول باشه ایشالا...

یه شماره (مربوط به همون مکه) گذاشتن تو بخش، گفتن مخابرات بیمارستان گفته ما نمی تونیم دو تا صفر رو بگیریم، هر کی (یعنی رزیدنت ها) باهاش کار داره، با موبایل خودش شماره شو بگیره ...


پ.ن: الان ما مارا کجا میریم؟

نوشته شده در شنبه 1393/01/16ساعت 7 توسط امین گرجی زاده|

به سلامتی، دیگه نمی تونم با پوشی ام وبلاگم رو آپ کنم. یعنی با مرورگر گوشی ام که Chrome نمی دونم چنده، مطلب رو ثبت میکنه ولی وبلاگ رو بازسازی نمی کنه .... حالا این وسط اشکال از کجاست نمی دونم....

برای همین تا اشکال مرتفع بشه مجبورم مطالب رو ثبت کنم و بعد هر وقت وقت کردم بیام اینجا دوباره وبلاگ رو بازسازی کنم....

نوشته شده در پنجشنبه 1393/01/14ساعت 7 توسط امین گرجی زاده|

از افاضات.... 

- اگه این دارو عوارض داره، برای چی روانپزشک برا بچه ام نوشته؟ اصلا روانپزشک مگه می تونه دارو تجویز کنه؟.... 


نوشته شده در پنجشنبه 1393/01/14ساعت 2 توسط امین گرجی زاده|

وقتی به عمق شعار نگاه میکنی تازه می فهمی چه خبره! اصلا هم دروغ توش نیست... وقتی میگه: "هیچ کس تنها نیست، یعنی نمی تونی تنها باشی، چون اگه تنها شی، نه مسجات میره براش، نه میتونی زنگ بزنی بهش ... پ.ن: فعلا دیوار کوتاه تر از همراه اول پیدا نکردم ... دوستان شاکی نشن
نوشته شده در پنجشنبه 1393/01/14ساعت 2 توسط امین گرجی زاده|

وزیر اولتیماتوم داده بود که زودتر این آقای همراه مشکلاتش رو رفع کنه. آقای همراه هم برداشته تمام پیچ و مهره ها و وصله پینه ها رو باز کرده، کلا ریخته پایین. یعنی همون اندک اشکالاتی هم که نبود الان به سلامتی هست .... البته نه اینکه چون آقای همراه زورش زیاده (و مثلا یه ماه برا شما ۹۰ هزار تومن هزینه اینترنت gprs میزنه و شما هم هرچی میری توضیح میدی که باباجان، من این یه ماه پامو از خونه بیرون نذاشتم، همه اش از اینترنت وای فای استفاده کردم، تو کَتشون نمیره که نمیره و آخرش میگن گوشی ات چون مدل بالائه خودبخود وصل میشه... هرچی هم توضیح میدی که باباجان این موبایل دیتا باید روشن باشه که خودبخود وصل شه، اصلا مگه این گوشی رو تازه گرفتم؟ ... از سنگ صدا در میاد ولی *....) این کار رو کرده! نه! مدیونی اگه اینجوری فکر کنی! آقای همراه کلا میخواد از پایه مشکلات حل شه! ایشالا تا هزاره ی بعدی میشه ...

*البته حسن این پیگیری ات این بوده که میبینی نفر قبلی ات هم با همین شکایت، البته با ۴۰ هزار تومن، و نفر بعدی ات هم به همچنین، البته با ۵۵هزار تومن مثل شما دستاشون شده مجید دلبندم دیروز ...

پ.ن: فعلا سر شوخی با اپراتورهای تلفن همراهه [نیشخند] ، دوستان مثل همیشه شاکی نشن لطفا ...
نوشته شده در پنجشنبه 1393/01/14ساعت 2 توسط امین گرجی زاده|

این همه اومدیم از رایتل تعریف کردیم که فلان و بهمان ... ماشالا خوب رو سفیدمون کرد شب عیدی ...

باز گلی به جمال همراه اول که بلافاصله دلیور میزنه و خیالت رو راحت میکنه، حالا مسجت هم بالاخره یه روز میرسه دیگه، اگه خیلی عجله داری زنگ بزن خب! نه؟ آره دیگه....


پ.ن: از اونجایی که عزیزان کم طاقت شدن باید زیر هر نوشته توضیح بدم که "شوخی کردم" بابا! تا عزیزان هی از کوره در نرن لیچار بارمون کنن!

نوشته شده در پنجشنبه 1393/01/14ساعت 2 توسط امین گرجی زاده|

وقتی خونه نشین شده باشی، تازه دو روز ویروسهای آنفلوانزای عزیز هم در تو در حال جشن و پایکوبی باشن، به تنها چیزی که میتونی گیر بدی، اپراتورهای تلفن همراهه!

این ایرانسل عزیز واقعا پشتکار خوبی داره... بعد ۲ ماه و اندی گوشی ایرانسلم رو روشن کردم، تا به حال حدود ۶۴ بار پیغام داده که با شارژ حداقل ۱۰هزار تومن، ۱۰۰تومن اعتبار داخل شبکه ای ۵ روزه جایزه بگیرید!

یعنی اگه بابام این پشتکار رو که ایرانسل در گول زدن داره، در ارشاد من داشت، الان رئیس ناسایی جایی بودم.

نوشته شده در پنجشنبه 1393/01/14ساعت 2 توسط امین گرجی زاده|

یکی از مزایای پیشرفت تکنولوژی اینه که می تونی از طریق اینترنت و با صرفه جویی در زمان، چیزهای مورد نیاز یا مورد علاقه ت رو خریداری کنی ...

اما!!!!

داستان از اونجا شروع می شه که ... دقیقا 14 روز از تاریخ سفارش می گذره و حتی خودتم یادت رفته چنین چیزی خریده بودی، قرار بود بیاد ...

وقتی هم زنگ می زنی .... همه اظهار بی اطلاعی میکنن ... کی؟ من؟ ما؟ اینجا کجاست؟ ....

ما هم که دستمون جایی بند نیست، فقط میتونیم بیایم اینجا بنویسیم که ای داد و ای ....


پ.ن1: اگه مثلا مایع ظرفشویی خریده بودم، تا حالا سه بار به دستم رسیده بود. ولی خب، کتاب که مهم نیست.

پ.ن2: به دوستانی که علاقه به خرید اینترنتی کتاب دارن، فروشگاه اینترنتی شهر کتاب رو پیشنهاد می کنم که به نظر می رسه تعهد بیشتری نسبت به مشتری هاشون دارن.


نوشته شده در یکشنبه 1392/12/18ساعت 9 توسط امین گرجی زاده|

سی تی اسکن بچه ی CP رو دادن به باباش ببره پیش یکی از اساتید برای ریپورت ...
ریپورت: هیدروسفالی، IVH و ...
 
پ. اول: البته معاینه هم خیلی تاثیر داره، اگه میومد مریض رو معاینه می کرد بهتر ریپورت می کرد.
پ. دوم: آره دیگه، معاینه نکرده برا خودش نوشته هیدروسفالی! هه! بچه فونتانلش بسته اس اصلا!
پ. سوم: آره، این دکتر اصلا کارش خوب نیست! اگه بلد بود چرا ...
 
و در خاتمه به گزارش سرویس گیشه جام نیوز، ایرج طهماسب با ارسال نامه ای به ساخت برنامه کلاه قرمزی ۹۳ را به دلیل آنچه «رفتار غیر حرفه ای زیر مجموعه روسای تلویزیون» خوانده، منتفی دانست

نوشته شده در جمعه 1392/12/16ساعت 14 توسط امین گرجی زاده|

دیروز اوس خلیل حرف قشنگی زد.

گفت: "از یکی پرسیدم چرا تو کارت کم فروشی میکنی؟ 

طرف جواب داد مجبورم!

اگه قرار باشه به بهانه گرونی و مالیات و عوارض و هزار کوفت و زهر مار دیگه تو کارمون دزدی کنیم، هیچ وقت هیچ چی درست نمیشه. هر کی باید از خودش شروع کنه!!!"


هیچ کس مجبور به کار اشتباه نیست، و کار اشتباه همیشه اشتباهه. چون یکی بهمون بدی کرد از بقیه طلبکار نباشیم...  

والسلام

نوشته شده در جمعه 1392/12/02ساعت 12 توسط امین گرجی زاده|

و باز هم بیست و سی دیگر ...

سرزده/ یکشنبه 27 فروردین یک هزار و سیصد و نود و دو

بیمارستان میلاد

...

همراه بیمار: "خانومم بچه تو شیکمش مرده، رفتم داروشو گرفتم، هی میگن تخت نیستش! تخت نیستش! از 6 صبح میام اینجا تا ساعت 11 شب"

معاون درمان بیمارستان: "متخصص زنانمون دیدتش، حسب تشخیص ایشون اگر می نوشت اورژانسی هست و اورژانس باشه، ما ملزم هستیم در هر صورتی این بیمار رو بخوابونیم"

مجری خطاب به متخصص زنان: "تشخیص شما اینه که این اورژانس هست یا نیست؟"

متخصص زنان: "missed abortion هیچ وقت اورژانس نیست!"

 

در انتها مجری خطاب به رییس بیمارستان: "یه زمان به ما بده، که برای بخشی از این مشکلات شما هم مهلت داشته باشید، وقتی داشته باشید که این مشکلات برطرف بشه!"

 

برای رفع ابهام رییس محترم این بیمارستان، راهکارهای رفع مشکل مذکور رو مورد بررسی قرار دادیم:

راهکار اول: متخصص زنان محترم به روش زیر سیبیلی، برای راه انداختن کار بیمار (به قول اغلب بیماران محترم) در نامه بستری بنویسه اورژانسی تا تحویلشون بگیرن!

راهکار دوم: نامه ای شدید الحن خطاب به نویسندگان رفرنسهای پزشکی تنظیم و تصحیح کتابها و گنجاندن missed abortion در لیست اورژانس درخواست شود.

راهکار سوم: حذف چند عدد صفر ناقابل از جلوی آمار مراجعه کنندگان*

راهکار چهارم: تعبیه تخت های دو طبقه و سه طبقه در بیمارستان جهت افزایش تعداد تخت ها.

راهکار پنجم: تعبیه هتل آپارتمان در کنار بخش ها برای رفاه حال بیماران منتظر

راهکار ششم: این چاله رو پر کنن، برن کنار بیمارستان یه چاله همقد و اندازه این بکنن!

 

*طبق همین گزارش: مراجعه درمانگاهی، روزانه حدود 6000 نفر / مراجعه اورژانس، روزانه 1500 تا 1800 بیمار


نوشته شده در دوشنبه 1392/11/28ساعت 9 توسط امین گرجی زاده|

لیستی اعلام شده، شامل ۱۸ تن از پزشکانی که زیر میزی میگرفتند...

جای تامل و تفکر داره! و سوالات بسیاری که در این هیاهو و گردو خاکی که راه انداختن بی جواب می مونه.

آیا این پزشکان، که همه شون جراح بودن، برای انجام عمل جراحی اورژانس که حیات بیمار بهش وابسته بوده زیر میزی گرفتند؟ آیا برای جراحی هایی که بابتش زیر میزی دریافت شده فقط این افراد خاص تعلیم دیده و در دسترس بودن؟

ٱیا قانونی هست که بیاد بگه چرا فلان آرایشگر برای یک شب اینقدر میگیره و چرا فلان کارگر برای یک روز اونقد؟ چرا فلان وکیل دستمزدش اینقدره و چرا فلان معلم کلاس خصوصی اش ساعتی اونقدر؟


افسوس که ناگفته ها بسیار است و زبان قاصر،  گوش شنوا هم که نان بسته ای و ترامادول نیست که در هر دکانی یافت شود. همه گان هم که درس قضا خوانده و آنان که باید... . 


حرفی ندارم جز سکوت!

که بحث این مبحث سر دراز داره...


پ.ن: این مطلب در راستای تایید یا تکذیب عمل انجام شده نیست، زیرا قضاوت در این مورد نیازمند دیدی عمقی تر است.
نوشته شده در جمعه 1392/11/11ساعت 1 توسط امین گرجی زاده|

پدر ِ کودک بیمار (ژنژیوواستوماتیت هرپسی) که بهش گفتن مشکلی نداره، رفته و دوباره فرداش برگشته:

"خانم دکتر! من به جامعه پزشکی اعتراض نمی کنم، ولی بجز شما ۴ تا پزشک دیگه هم گفتن بچه م مشکلی نداره، ولی رفتم پیش دکتر ط. آزمایشاتشو دید گفت عفونت وارد خونش شده، باید همین الان بستری شه... "


پ.ن۱: کودک با اصرار پدر و مادر همون شب بستری، و فردا صبح توسط فوق اعصاب و فوق عفونی اطفال مرخص شد.

پ.ن۲: آزمایشی که نشون دهنده ورود عفونت به خون این کودک بود CRP مثبت بود.

پ.ن۳: دکتر ط. بعد از اینکه پدر و مادر این بچه رو در حد مرگ ترسونده بود، نامه بستری بهشون داد برای بیمارستان خودش، که تخت خالی نداشت و... 

پ.ن۴: جالب اینجاست که بعد از ترخیص هنوز والدین از اینکه چرا بچه شون با عفونتی که وارد خون شده مرخص شد متعجب و نگران بودند...

نوشته شده در شنبه 1392/11/05ساعت 10 توسط امین گرجی زاده|

[صدای بوق تلفن اورژانس]

رزیدنت: بله؟

اینترن: سلام! خانم دکتر... خانم دکتر ر!

رزیدنت: سلام!

اینترن: خانوم دکتر ح نیستن؟

رزیدنت: نه، کاری داری به من بگو!

اینترن: یه نوزاد ۳۳هفته تو آی سی یو نوزادان هست که الان یه هفته اس بستریه!

رزیدنت: خب!

اینترن: [شرح حال بستری و سیر بالینی بیمار تا به امروز]

رزیدنت: خب! الان چی شده؟

اینترن: الان پرستارا می گن ریت نداره!

رزیدنت: ریت نداره؟

اینترن: البته مثل اینکه دستگاهشون خرابه، ریتِ بیمار رو نشون نمی ده!

رزیدنت: خب، دستگاه خرابه چرا به من زنگ زدی؟ 

اینترن: آخه با گوشی هم صدای قلبش شنیده نمی شه...

رزیدنت: :-/

...



پ.ن۱: البته این مریض (در بیمارستان دیگری) کد خورده بود و عملیات احیا روش انجام شده بود و این اینترن عزیز فقط برای اطلاع وضعیت بیمار تماس گرفته بود. و منظور من از این نوشته کم کاری یا بی خیالی اینترن نیست (لطفا دوستان موضع گیری نکنن) فقط نحوه اطلاع رسانی اش جالب بود... 

پ.ن۲: اگه این اینترن، اینترن من بود میذاشتمش مسوول اطلاع خبرهای بد به همراهان بیمارا :-D

نوشته شده در سه شنبه 1392/10/17ساعت 19 توسط امین گرجی زاده|

تو شلوغی اورژانس سرشو انداخته پایین مث ...  رفته تو اتاق پزشک، شروع کرده به چرت و پرت گفتن که چی؟ "چرا این منشی تون نمیذاره من بیام تو؟ من هر وقت میام بدون نوبت میام تو"

دکتر هم فقط برگشته بهش گفته: "همیشه اشتباه میکنی خب، باید وایسی تا نوبتت بشه"

خانم شروع کرده به لیچار گفتن که آره "من فرهنگی ام و تو و امثال تو رو من به اینجا رسوندم و تو فک کردی کی هستی که اینجا نشستی و اصلا به تو چه مربوطه که من بدون نوبت میام تو و تو برو کار خودتو یاد بگیر و... " و از این مزخرفات و حرفهایی که نشون دهنده ی شخصیت و تربیت والای خودش و خانواده ش بود.

جالب اینه که وقتی این خانوم داشتن ادبشون رو تراوش می کردن، پزشک در حال معاینه و انجام کارای مریض ایشون بود. و چند دقیقه بعد کارشون رو انجام داد و فرستادشون رفتن.

چند دقیقه بعد از اینکه رفتن بیرون، همسر محترمشون در و باز کرد و مث همون ...  اومد تو اتاق پزشک و برای اینکه ثابت کنه در فهم و کمالات و ادب و تربیت چیزی بیشتر از مادر بچه ها نداره شروع کرد به پرت و پلا گفتن که: "تو اینجا وظیفته،  جای این فضولی ها برو یاد بگیر کار خودت رو درست انجام بدی و... " 

و خلاصه...

داستان به اینجا کشید که حالا این زوجِ با ادب، رفتن زنگ زدن دانشگاه که چی؟ دکتر اورژانس با ما بد برخورد کرد. و خیلی جالب تر می شه داستان وقتی دانشگاه هم از دکتر اورژانس توضیح خواسته...


پ.ن۱: لطفا به فرهنگی های عزیز (مخصوصا اعضای خانواده) بر نخوره.

پ.ن۲: خطاب به آقای دانشگاه_ فک نمی کنی برای شما راحت تر بود یه تلفن می زدی از منشی اورژانس که کنار اتاق پزشک بود می پرسیدی داستان چی بود؟ یا حتی از پذیرش اورژانس؟ حتما باید شروع می کردی به نامه نگاری و کاغذ بازی که بگی آره من خیلی متعهدم؟ نه عزیز من، این تعهد نیست... این اسمش یه چیز دیگه اس که اینجا جاش نیست بگم.

پ.ن۳: بعضی وقتا فقط میشه از این سیر قهقرایی افسوس خورد.

پ.ن۴: بعضی آدما ماشالا کلا همه ی وزنشون اعتماد به نفسه

پ.ن۵: خطاب به این خانم (بی)فرهنگی_ من، اون پزشک اورژانس، اون پزشک متخصص، اون مهندس، اون استاد دانشگاه یا هر کس دیگه ای در هر مرحله ای هست، مدیون زحمت و تلاش خودشه. 

پ.ن۶: به فرهنگی های عزیز بر نخوره (بالاخص اعضای خانواده)

نوشته شده در دوشنبه 1392/10/16ساعت 8 توسط امین گرجی زاده|

در همسایگی ما، یکی دوتا خونه اونطرفتر، دارن ساخت و ساز می کنن. یه آپارتمان ۸ طبقه، شایدم ۷ طبقه.

دستشون درد نکنه، در هر صورت در وضعیت کنونی هم اشتغال زایی کردن، هم قراره یه آلونکی دست مردم بدن.

فقط نمی دونم چرا هر شب، ساعت ۱۲ به بعد، کامیون کامیون مصالح میاد براشون.

و نمی دونم چرا این روند منظم باعث اتمام این ساختمون نمیشه. هر شب ساعت ۱۲ به بعد منتظريم و می شنویم صدای آقاهه رو که با فریاد میگه: " بیا عقب! بیا عقب!... خوبه... همینجا خالی کن" و بعد صدای خالی کردن ماسه و سنگ و... !!! 


پ.ن: فقط خواستم تشکر کنم از این عزیزانی که هم اشتغالزایی بیشتری می کنن (چون دارن در دو شیفت روز و شب کار می کنن)، هم دارن سریعتر این آلونک های ۵۰-۶۰ متری رو برا مردم آماده می کنن.


نوشته شده در یکشنبه 1392/10/15ساعت 11 توسط امین گرجی زاده|

همسایه عزیز ما مهمون داره، احتمالا پسر و نوه هاشن یا شاد هم دختر و نوه هاش. از تو حیاطشون صدای آقای میانسالی میاد که داره با بچه هاش بسکتبال بازی می کنه. صدای شالاپ شولوپ توپ سنگین بسکتبال و هیجان آقای میانسال در گزارش بازی برای ما که فقط صدا رو می شنویم: 

"حالا از اولین بازیکن می گذره... دومی رو هم پشت سر میذاره...  توپ و پرتاب می کنه و...  توی... "

صدای گزارش با صدای شکستن یک گلدان قطع میشه.

البته مطمناً مساله ی نگران کننده ای نبوده، چون غیر از چند دقیقه مکثی که احتمالا برای پنهان کردن قطعات شکسته ی گلدان در بازی بوجود اومد، بازی به روال خودش برگشت. با این تفاوت که دیگه آقای میانسال بازی رو برای ما که نمی تونستیم ببینیم گزارش نمی کرد

نوشته شده در سه شنبه 1392/10/10ساعت 18 توسط امین گرجی زاده|


تصادف کردیم. به همین راحتی!

 

آقای بنفش که زدن . تشریف بردن، بوق زدم تا وایستاد....

زنگ زدم پلیس اومد. گفت بنفش مقصره!

آقای بنفش با اعتراض فراوان گفتن: "من سر ماشینو رد کردم، این (یعنی من، یعنی ماشین سفید) باید ترمز می زد."

آقای پلیس گفت بنفش مقصره!

آقای بنفش قانع نشد، همینجور که تُنِ صداشو بالا می برد میگفت: "من که داشتم راه خودمو می رفتم"

آقای پلیس گفت بنفش مقصره!

آقای بنفش صداشو بلندتر کرد و گفت: "ما هر دوتا داشتیم موازی هم می رفتیم. اینم زد به پشت ماشین من!!!!"

آقای پلیس با اشاره به ماشین آقای بنفش گفت: "اینجا پشت ماشین شماست؟؟؟؟"

آقای پلیس مارو فرستاد پیش آقای کارشناس!

آقای کارشناس گفت بنفش مقصره!

آقای بنفش دیگه کم کم داشت عصبانی می شد، گفت: "من که داشتم مستقیم راه خودمو می رفتم، این یه دفعه فرمون گرفت زد به من!"

آقای کارشناس از محل تصادف استعلام گرفت، گفت: بنفش مقصره

...

 آقای بنفش قانع نشده بود.

آقای کارشناس (!!!!!) مدارک من رو داد به آقای بنفش، مدارک آقای بنفش رو داد به من!!!! و رو به آقای بنفش کرد و گفت: "تو مقصری! باید ماشینشو درست کنی!"

از آقای کارشناس پرسیدم: "اگه این آقا مقصره، براچی مدارک منو می دی به اون؟؟؟ مدارک اون رو فقط باید بدی به من که ایشون موظف شه ماشین من رو درست کنه"

آقای کارشناس با عصبانیت داد زد: "قانونه!!!!"

 

پ.ن1: آقای بنفش مدارک ماشین همراهش نبود که بعد از نیم ساعت رفت خونه و آورد. (همراه نداشتن مدارک هم که انشالله غیرقانونی نیست!)

پ.ن2: آقای بنفش فقط لطف کرد و آقای پلیس رو نزد! با اینجال جالب بود برخورد محترمانه ی آقای پلیس با ایشون!

پ.ن3: کلا برام خیلی جالب بود که آقای کارشناس خواستن قانون رو بهم متذکر بشن!

پ.ن4: به دوستانی که فک می کنن بنده اغراق می کنم باید بگم، عکس، کروکی ای که آقای پلیس در صحنه تصادف کشیدن

پ.ن5: در آخر من موندم و آقای بنفشی که هنوز مدعی بود من مقصرم و در ضمن مدارک من هم دست ایشون! و دعای خیری که بدرقه ی راه اون آقای کارشناس کردم.

نوشته شده در یکشنبه 1392/10/08ساعت 22 توسط امین گرجی زاده|

رفتم تو یک هیپرماکت خرید، خانم مسنی از خانوم مراقب (از اینایی که در مواقع لزوم راهنمایی ات می کنن) پرسید: "شیر کم چرب ندارین؟" 

خانوم مراقب: "اینا پر چرباشم کم چربه،روش می نویسه پرچرب!"

خانم مسن: :-/


من (بعد از چند دقیقه): شیر پرچرب ندارین؟

خانوم مراقب: همینجا هست! تو یخچال!

من: اینا که گفتی کم چربه! :-D

نوشته شده در یکشنبه 1392/10/08ساعت 20 توسط امین گرجی زاده|

تو فرودگاه، بعد از صرف ناهار، از آقای گارسون هندی خواستیم برامون دو تا فنجون چای بیارن...

Me: two cup of tea, please!

Indian Waiter: what?!

Me: 2 CUP of TEA...

Indian Waiter: what?!

Me: TEA... 

Indian Waiter: ha! Du di?

Us: :-/ 

نوشته شده در یکشنبه 1392/10/08ساعت 20 توسط امین گرجی زاده|


آخرين مطالب
»
» هر دم از این باغ بری ...
»
» هیچ کس تنها نیست
» همراه اول ...
» رایتل ...
» ایرانسل ...
»
»
»

Design By : Pichak