خاطرات یك پزشك

داستانی داریم برا خودمون، واقعا از چیزایی که فقط می شه گفت حاشیه اس و فراری هستی گریبان گیرت می شن. اول میگن شما کار خودتو بکن، بعد میان میگن من از شما راضی نیستم چون مثلا نگهبان دم در ازتون راضی نیست.

حق حرف زدن هم که نداری، حرفی هم بزنی داری توجیه می کنی.

واقعا حیف که خیلی حرفا رو نمی شه زد. خیلی چیزا رو نمی شه گوشزد کرد.

نوشته شده در سه شنبه 1393/07/15ساعت 9 توسط امین گرجی زاده|

 آدم از بلاتکلیفی بیشتر خسته می شه.

 

صحنه اول: امروز، روی یکی از صندلی های ایستگاه پرستاری نشستم، به فکر فرو می رم، از ساعت ۶ صبح تا همین لحظه، یعنی ساعت ۱۴، فقط فرصت یک فنجان قهوه رو داشتم. یاد دوست عزیزمون می افتم که گفت: "کی چنین حرفی زده؟ کی اینجوری گفته؟ اینا یکی شون باید بره بیمارستان ر. فیکس وایسه..." دوستی که یادش رفت سه بار خود من ازش پرسیدم داستان این فیکس بودن چیه و در جواب گفت، با هماهنگی سال بالایی ها، اگه اینجا (بیمارستان ر.) کاری نداری، میتونی بری مریضای اونور رو ببینی. یاد نفر دوم کشیک می افتم و دو تا مریضی که شاید الان منتقل به اتاق عمل شدن و من در حالی که روی صندلی پشت ایستگاه پرستاری نشستم و این مزخرفات رو می نویسم هیچ خبری از نتیجه کارهایی که از صبح براشون کردم ندارم.

 

صحنه دوم: ۴ روز قبل. من، یکی از رزیدنتهای سال ۲ و ۳، همراه با اتند محترم، در راهروی اورژانس. اتند محترم می پرسن امروز کشیک اونور (بیمارستان ر.) کیه؟ جواب می دم منم، می گن: "پس اینجا چیکار میکنی؟" و من با اشاره به همهمه و شلوغی همیشگی اورژانس مرکز تروما و جراحی میگم: "اون طرف کاری نداشتیم، و چون این طرف خیلی شلوغ بود اومدم اینجا". در همین حین رزیدنت سال ۳ عزیز گفت: "تو بیمارستان ر، نه پاویون دادن به بچه های ما، نه ناهار و شامشون مشخصه و ..." و اتند محترم با چند ثانیه تامل گفتن: "اینجوری که نمی شه، وقتی رزیدنت جراحی مقیم خواستن باید امکاناتی رو هم در نظر بگیرن، به دکتر ن. بگین پیگیری کنن این قضیه رو"

 

صحنه سوم: ۱۰ روز قبل، من و یکی از دوستان منتظریم تا دکتر ح. مسوول نمی دونم چیه بیمارستان ر بیان، تشریف آوردن. صحبت شد در مورد اینکه شما خواستین رزیدنت جراحی مقیم داشته باشین اینجا، پاویون در نظر گرفتین براشون؟ و ایشون یک کلام ختم کلام فرمودن: "متاسفانه هر سال ما خبر قبولی بچه ها رو می شنویم و غصه می خوریم برا اینکه جا نداریم. یه اتاق هست که همه رزیدنتای سال یک می رن اونجا (که البته ۲تا تخت داره)، رزیدنتای شما هم برن یه گوشه اش بمونن دیگه، تازه، رزیدنت سال ۱ که نباید پاویون باشه، باید فیکس اورژانس باشه!" صحنه آخر: همین لحظه، بخش توراکس، مریضی که گفته شد بدحاله و چرا بهش سر نزدم بهم لبخند می زنه، شاید دو تا مریضی که اونور بستری کردم تا الان رفته باشن اتاق عمل، شاید هم نرفته باشن، نمی دونم چند تا ترومایی جدید آوردن. اصلا مگه رزیدنت جراحی ناهار می خوره؟ اصلا مگه پزشک حق و حقوقی داره. خنده ام میگیره، از اینکه بعضیا دارن بال بال می زنن که چرا دارین جامعه پزشکی رو تخریب می کنین و از این حرفا. باباجان، یکی باید بیاد همین خودیا رو از خواب بیدار کنه. یاد حرفایی می افتم که به راحتی فراموش می شن. یاد افرادی که یادشون رفته هر از چند گاهی به آلبوم قدیمیشون نگاهی بندازن.

 

پ.ن:

"یا تو را من وفا بیاموزم

یا ز تو من جفا بیاموزم"

نرود میخ آهنین در سنگ

از جفایت چه ها بیاموزم؟

نوشته شده در جمعه 1393/07/11ساعت 16 توسط امین گرجی زاده|

بله دیگه... آقایی ۷۰ ساله دیابتیک و اورمیک رو پسراش آوردن، با نامه متخصص محترم داخلی، با شکایات هموگلوبین ۶، قند خون ۲۹۸، کاشکسی و ... خطاب به اورژانس بیمارستان ر. ... یک شیر پاک خورده ای بهشون گفتن مریضتون توده شکمی داره، احتمالا سرطانی، سریعا ببرینش بیمارستان ب. ....

حالا پرتقال فروش رو که پیدا کردین، بشینین فک کنین اون توده شکمی چی بوده :-/

نوشته شده در دوشنبه 1393/06/24ساعت 21 توسط امین گرجی زاده|

شروع یک مرحله ی جدید همیشه سختی های خودشو داره، مخصوصا اگه این شروع همراه با درس خوندن و کشیک دادن باشه، مخصوصا اگه از هر ۴۸ ساعت در حالت متعادل بطور متوسط ۱۲ ساعت رو بتونی خونه باشی. اونوقته که نمی دونی برای اظهار نظر غرض ورزانه و احمقانه ی افرادی که میان می گن پزشکا فلان و پزشکا بهمان باید نشست گریه کرد یا خندید.

دوس دارم یکی از این افراد، با هر سطح علمی و با هر شغلی، یک شب رو پا به پای ما تو بیمارستان بگذرونه، پابه پای پزشک به خاطر نداشتن امکانات یا مثلا خراب بودن دستگاه رادیولوژی یا مثلا تاخیر جواب آزمایش  فحش بشنوه، پا به پای پرستار، به خاطر تلنبار شدن پرونده های ترخیص، جابه جا نشدن بیمار از این طرف به اون طرف، یا حتی "چرا اینقدر اینجا گرمه؟" و کاملا واقعی "کسی نمیاد این شیشه ها رو تمیز کنه؟" غرغر و ناسزا...

اون آدم که حتی حاضر نیست بالای سر مریض خودش بیدا بمونه و همچین می خوابه که ... بله!

 

پ.ن: همه جا خوب و بد هست! ولی نمی دونم گاهی، بعضیا سوزنشون که به یه چیزی گیر میکنه دیگه گیر کرده

نوشته شده در پنجشنبه 1393/06/20ساعت 21 توسط امین گرجی زاده|

ﭘﯿﺸﺘﺮﻫﺎ ﻣﯿﮕﻔﺘﻦ : " ﭘﯿﺸﻮﻧﯽ! ﻣﻨﻮ ﮐﺠﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﯽ؟ " ﺍﻻﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ : _ ﺻﻨﺪﻟﯽ ! ﻣﻨﻮ ﮐﺠﺎ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﯼ؟
نوشته شده در یکشنبه 1393/05/19ساعت 20 توسط امین گرجی زاده|

دیده شده بعضا لزوما باید صندلی بیمار به زمین میخ بشه، تا بیماران عزیز صندلی رو تا تو حلق پزشک جلو نیارن ... البته نیتشون خیره، میخوان با دو سه تا سرفه در صورت پزشک وخامت بیماریشون رو نشون بدن ....بَرَ بَرَ

نوشته شده در چهارشنبه 1393/05/08ساعت 23 توسط امین گرجی زاده|

"خبرنامه دانشجویان ایران: در حالی که سه ساعت از تجمع دانشجویان در مقابل وزارت بهداشت می گذرد اما مسئولان این وزارت خانه به درخواست دانشجویان برای ملاقات و گفت‌وگو پاسخی نداده‌اند./ با این حال مسئولان وزارت بهداشت در اقدامی عجیب با ریختن آب از طبقات فوقانی ساختمان وزارت بهداشت بروی دانشجویان، عصبانیت تجمع کنندگان را برانگیخته اند!"

 

"دکتر امیرمحسن ضیائی در گفت و گو با خبرنگار «دانشگاهی» خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، گفت: اعتراض و تجمع داوطلبان در مقابل وزارت بهداشت در مورد سهمیه‌های 30 درصدی مناطق محروم است که مصوبه مجلس شورای اسلامی است. وزارت بهداشت تمام تلاش خود را انجام داد تا این قانون قبل از اعلام نتایج اصلاح شود اما متاسفانه فوریت آن رای نیاورد ولی ممکن است برای سال آینده اصلاحاتی انجام شود."

 

پ.ن1: به همین راحتی! زحمت چند ماهه ی بچه هایی که امسال امتحان دادن به راحتی خوردن یک لیوان آب، و با اما و اگر و شاید و ما صلاح دیدیم نادیده گرفته شد. تمام

 پ.ن2: آی صندلی صندلی صندلی ...

 

نوشته شده در شنبه 1393/05/04ساعت 15 توسط امین گرجی زاده|

دکتر اگه می تونی مریضی اینو تشخیص بدی که براش قرص مرص بنویس، وگرنه که اصلا پول مهم نیست، این ویزیت هم پس نمی گیرم.

*بیمارستان ر. نمی رم، اونجا همه اش دانشجو ها هستن، شما دکتر! الان خودت این همه درس خوندی، مگه می شه با ۱۰-۱۲تا کلاس درس خوندن دکتر شد؟

و ...

خواهر زاده م جوون بود، تازه زائو، ۱۰ روز پیش زایمان کرده بود، تنگی نفس گرفت، بردیمش بیمارستان ب.، گفتن دستگاه نداریم ببرینش ر.، بردیمش ر.، همین تو حیاط نشوندیمش رو ویلچر نفسش گرفت، اونا هم هول شدن نمی دونم چی گذاشتن تو حلقش درجا خفه شد مرد. آدم سم بخوره اینقدر زود نمی میره که این خواهرزاده من و کشتن.

و...

جوون ۱۹ ساله از درخت افتاد. بردنش بیمارستان ر. پاش شکسته بود که اشتباهی بستن، پهلوش درد میکرد، نمی تونست نفس بکشه، یه شیلنگ گذاشتن تو حلقش گفتن چون نمی تونه نفس بکشه از این بهش نفس بدیم، مُرد!

 

پ.ن۱: *بخشی از گلایه های اولین مریض امشب. وقتی در جواب سوالش که گفت: "بیمارستان ر. هم می تونم آزمایش بدم؟" گفتم: "آره"

پ.ن۲: افسوسی که می خورد و آهی که می کشید کاملا واقعی بود، اما ...

پ.ن۳: هیچگونه تمسخری در این مطلب نهفته نیست، سراسر تلخه، تلخ!

نوشته شده در دوشنبه 1393/04/23ساعت 22 توسط امین گرجی زاده|

سال ها قبل یک مصاحبه از من در یکی از نشریات دانشگاه چاپ شد که از من پرسیده بودند: "برای تخصص چه رشته ای دوست داری؟"، و من گفته بودم: "اطفال". حالا امروز اگر همسرم در این رشته در حال تحصیل نبود، شاید هنوز هم انتخاب اولم همان می بود که بود. البته به نظر خیلی از دوستان هیچ مشکل یا منعی در این مساله نمی بینند اما به نظر من ...Life is choices و شما وقتی در تضاد جبر و اختیار فقط فرصت انتخاب داری، و نه امکان خلقت، پس باید بهترین گزینه از همه نظر رو انتخاب کنی، در جدال بین عقل و احساس و خیلی فاکتورهای دیگر. تا وقتی آخرین برگ رو ورق می زنی، مدام در حسرت برگشت به گذشته آهی سر راه حنجره ات را مسدود نکند. Life is choices, and if you don't make mistakes, you will never learn anything ever. و اگر آدمی فرصتی دوباره می داشت، و به عقب بر میگشت، چه ضمانتی وجود داشت که دوباره همان اشتباهات را تکرار نکند؟ که اگر تکرار کند نامی وحشتناک تر از اشتباه می گیرد.

نوشته شده در یکشنبه 1393/04/22ساعت 18 توسط امین گرجی زاده|

آزمون دستیاری امسال چیزهای زیادی به همراه داشت. مثلا سوالات نسبت به سالهای قبل و مخصوصا سال قبل استانداردتر بود، و یا بهتر است بگویم معقول تر. با اینکه از نتیجه راضی نبودم، و در ازای درسی که خوانده بودم، چیزی که انتظار داشتم نشد، ولی باز کم و بیش راضی بودم و همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا روزی که گزینه ی انتخاب سهمیه در سایت سنجش خودنمایی کرد. و این شروع شعله ور شدن یک تضاد قدیمی بود، جبر یا اختیار...

اینکه اولویت انتخاب، صلاحیتِ علمی است یا قومی و نژادی و یا ...؟ بگذریم.

پ.ن۱: امروز ۲۲ تیرماه و هنوز از انتخاب رشته خبری نیست...

پ.ن۲: یاد حرفی از پدرم افتادم که از قول اوستایی از دوران جوانی میگفت: "بیکار نون می خوره و کارگر خون"

نوشته شده در یکشنبه 1393/04/22ساعت 18 توسط امین گرجی زاده|

تعاریف زیادی از عدالت وجود دارد. ولی راستش را بخواهید من از شنیدن این کلمه خنده ام می گیرد. مخصوصا وقتی یک چیزی به آن وصل می کنند. مثلا "عدالت آموزشی"! چرا؟ چون به یاد اون لطیفه می افتم که سه کودک نزد یک بنده خدایی رفتند تا 10 گردو بینشان به عدالت تقسیم کند، و او پرسید: "به عدالت زمینی یا آسمانی؟"!!!

 آمدن به بالانشینان امکانات دادند، بعد به پایین نشینان سهمیه. شاید بپرسید: اصلا فلسفه ی امتحان چیست؟ مگر غیر از این است که قرار است بر اساس توانایی و صلاحیت، افراد رده بندی شوند؟

باید بگویم: بله! قطعا غیر از این است...

 بگذریم! ما یک عمر عادت کردیم به اینکه یک شبه برای زندگی مان تصمیم بگیرند. مثلا فلان آقا از سفر فرنگ بر میگردد، در حین استراحت به ذهنش خطور میکند که در آنجا دیدیم مردم آب را ایستاده می نوشند (به علت معذوریت اخلاقی مثال کاملا بی ربط است)، چرا ما این کار را نکنیم! بگذریم!

 دلمان خوش بود به قاطعیت این مرد بزرگ. در پرانتز بگویم: (منظورم جناب پرزیدنت نیست، دوستان هول ورشان ندارد و دوست ترها لب نگزند). حالا نشسته ایم منتظر که چه تصمیمی برای آینده ما میگیرند. اگرچه تدبیر رنگ باخته ولی هنوز به امید امیدواریم.* ما که عمری شرمنده تصمیمات لحظه ای و سلیقه ای دوستان شده ایم، امیدوارم این بار آنها شرمنده ی آینده و زندگی ما شوند.

 پ.ن1: *باز هم منظور جناب پرزیدنت نیست و کنایه ای به دولت تدبیر و امید نمی زنم. دوستان بزرگوار شاکی نشوند.

پ.ن2: خطاب به جناب وزیر بهداشت: بارها در جمع های مختلف از شما دفاع کردم، و با اینکه سخنان بسیار از جفای شما در آزمون دستیاری 93 می شنوم (که البته نمی خواهم باور کنم)؛ هنوز برای شما، در سرو سامان دادن به وضعیت آشفته ی بهداشت و درمان کشور آرزوی موفقیت دارم.

پ.ن3: دوستان لطف کنند و از توهین در کامنت ها بپرهیزند، چون بنده به علت مشغله ی زیاد گاهاً فرصت خواندن همه ی کامنت ها را ندارم. پس به یاد داشته باشید: "از کوزه همان برون تراود که در اوست"

پ.ن4: امروز شنبه 14 تیر 1393 است و ما هنوز انتخاب رشته نکرده ایم

 

نوشته شده در شنبه 1393/04/14ساعت 10 توسط امین گرجی زاده|

ملت همچین عجله دارن که انگار چه کار مهمی دارن. به قول یکی از دوستان، تو صف CNG و نونوایی ۲ ساعت وای میستن، ولی به چهارراه که رسیدن همچین گازشو میگیرن که فک میکنی الان چه پروسیجر حیاتی ای منتظرشونه
نوشته شده در چهارشنبه 1393/04/04ساعت 18 توسط امین گرجی زاده|

اختلاف طبقاتی چیز بدیه، بدتر از اختلاف فرهنگی یا بهتره بگم اختلال فرهنگی یا انطباق فرهنگی یا انحلال فرهنگی یا همون که خودتون می دونین! (نمی خوام اون کلمه ی بد رو به کار ببرم!)

اینو وقتی می شه دقیق تر حس کرد که بعد از یک مدت شیفتای بیمارستان خصوصی در اونجای شهر، بیای پایین شهر و تو یه درمانگاه شیفت بدی که با عبور هر ماشینی احساس کنی زلزله اومده، شام بهت تخم مرغ آب پز تعارف!!! کنن و وقتی از منشی بپرسی چای ندارین؟، بگه: "تو آشپزخونه هست!"، وقتی که اونجا بدون هیچ بحثی به مادر بچه ی بیمار میگی فقط بهش استامینوفن بده و با تشکر میره، ولی اینجا اگه کمتر از ۵ قلم دارو بنویسی (که البته حداقل دو قلمش باید آمپول باشه) خیلی باید خوش شانس یا خوش زبون باشی که کتک نخوری... و البته بگذریم از جوابی که نداری به خواهر تزریقات بدی که چرا ۹تا مریضی که تا به حال ویزیت کردی، دوتاشون فقط سرم داشتن!!!؟

وقتی اونجا خیالت راحته که مریض بدحالت رو می تونی بسپاری به پرستار ات و اینجایی که پرستارت اسم خیلی از داروها تا حالا به گوشش نخورده. حالا بگذریم که هی چپ و راست میاد نظر میده بابت نسخه هایی که می نویسی که مثلا چرا برای این مریض کلرفنیرامین ننوشته؟ و کاش اینها رو مستقیم به خودت میگفت تا بتونی براش توضیح بدی چراها رو، نه اینکه جلوی در اتاق پزشک و رو به آقای منشی و خواهر تزریقات با صدایی رسا این ها رو اعلان کنه تا به درگفته باشه و دیوار بشنوه....

پ.ن۱: با اینکه طرحم رو تو یکجای دور (و شاید مشابه اینجا) گذرونده بودم، بعد از ۵-۶ماه خونه نشستن و درس خوندن و البته دوری از طبابت، و بلافاصله در اونجا مشغول به کار شدن، کاملا این ناملایمات رو فراموش کرده بودم. اونجا هر بار مشتاق تر بودم برای شروع شیفت کاری ام. اما حالا اینجا، تنها چیزی که منو از ترک این ساختمان در همین لحظه باز داشته، قولی هست که به مدیر درمانگاه بابت شیفت امشب دادم. 

پ.ن۲: گهگاه صدای گلهایی که تیم اسپانیا در حال خوردن هست از تو سالن میاد، و من به جای تماشای فوتبال (که البته خیلی مشتاق هم نیستم) ساعت دیواری اتاق پزشک رو تماشا میکنم که شیشه ی شکسته اش و عقربه های زنگ زده اش حرفای زیادی برای گفتن داره

پ.ن۳: همینجوری پیش بره، به صبح نرسیده جلسه ی سه نفره تشکیل میدن و به امید خدا و گوش شیطون کر، عذر من رو با عنوان عدم صلاحیت در طبابت می خوان!

پ.ن۴: فقط شرح وقایع رو گفتم.

پ.ن۵: مهمترین کار امشبم پیدا کردن انواع داروهای تزریقی و غیر تزریقی کم خطر و بی خطر برای جلب رضایت بیماران درمانگاهه تا حداقل شب رو با اطمینان خاطر از شفای عاجل بخوابن. 

پ.ن۶: البته در همین لحظه که د حال نوشتن این متن بودم پدر و مادری جوان بچه ی ۴ماهه شون رو آوردن با شکایت آبریزش بینی و کولیک. و البته بعد از ۱۰ دقیقه صحبت کردن و توضیحات من با اطمینان خاطر اتاق رو ترک کردن، خوشحالم که مجبور نشدم دارویی به اجبار بنویسم و خوشحال ترم که روزنه ای امید برای رسیدن به صبح پیدا کردم!

 

 پنجشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۳/ ساعت ۱ بامداد / دقیقه ی ۷۰ بازی اسپانیا- شیلی

 

توضیح عکس:  اینجا اتاق انفرادی نیست! اینجا اتاق استراحت پزشکه!

 

نوشته شده در پنجشنبه 1393/03/29ساعت 1 توسط امین گرجی زاده|

چند وقت پیش تلویزیون یه گزارش نشون داد، آقای نمی دونم ۲۰:۳۰ بود، ۲۱:۳۰ بود، ۲۲:۵۰ بود، خلاصه! زنگ زد به یک خانم دکتر که: "خانم دکتر! ما اینجا یه نسخه داریم که دستخط شما نیست، امضای شما هم پاش نیست، ولی مهر شما پاش خورده!..."
بی زحمت به اطلاع این آقای گزارش برسونید، ما اینجا یه اعتراف نامه داریم، دستخط ایشون نیست، امضای ایشون هم نیست، ولی اسم ایشون زیر برگه اس که مسئولیت تمام طوفان های اخیر در سراسر کشور رو بر عهده گرفته... بله

نوشته شده در شنبه 1393/03/24ساعت 23 توسط امین گرجی زاده|

دختربچه ی ۱۰-۱۲ ساله ای انگشت دستش رفت لای تسمه یِ ... بماند! بند دوم انگشت دومش با پارگی وسع در رفتگی و شکستگی داشت و کاملا expose بود. بردنش بیمارستانِ آموزشیِ ... . بماند! که رزیدنت ارتوپدی هم داره! بهش گفتن کار ما نیست، ببرینش بیمارستان خصوصیِ ... . بماند!

به همراه مریض میگم، اینجا بیمارستان خصوصیه، از نظر هزینه مشکلی ندارین؟ گفت: (مثل دیالوگ اون سریال)، چرا!؟ وضع مالی مون خوب ... نیست!

پ.ن۱: کادر درمانی که مثل نیسان همون اول رفت، سیستم سلامت (و load زیاد مریض و اینکه مریضا جا برای نشستن ندارن چه برسه به تخت) هم که مو لای درزش نمی ره، پزشک خانواده هم که کی جرات داره چیزی بهش بگه، می مونه خود مریض که چرا وضع مالی اش خوب ... نیست؟ اصلا به چه حقی؟ چطور جرات کرده با وضع مالی غیرخوب دستش بره لای تسمه؟!

پ.ن۲: بخیه ی روی صورت بچه رو که ۱۴ روز پیش زده بودن هنوز نکشیدن، پرسیدم صورتش چی شده؟ باباش گفت: تشنج کرده، پرسیدم چرا بخیه شو نکشیدین؟ میگه: تو روستامون اونی که بخیه میکشه یه چند روزی نیست...

پ.ن۳: ما مارا کجا میریم؟

نوشته شده در شنبه 1393/03/24ساعت 15 توسط امین گرجی زاده|

آقایی رو آوردن ۲۵ ساله حدودا، سقوط از ارتفاع. بماند... در حال اردر گذاشتن بودم که پدرش اومد و گفت: "چند وقت پیش یه مریض همینجوری داشتیم، ۲۰ روز اینجا بستری بود، هیچ کاری براش نکردن، بعد از ۲۰ روز بردیمش تهران، گفتن یه کم خون راه گلوشو بسته، دو تا زدن پشتش، حالش خوب شد. الان این خون جلو گلوشو نگرفته باشه!" پ.ن: من دیگه حرفی ندارم
نوشته شده در شنبه 1393/03/17ساعت 18 توسط امین گرجی زاده|

خانوم دست آقاشونو گرفته بود آورده بود درمانگاه اعصاب و روان، برای پیگیری ترک اعتیاد آقاشون...

استاد: باید حواست باشه داروهایی مثل استامینوفن کدئین استفاده نکنه!
خانم: چرا آخه؟ آدم وقتی کدئین میخوره که یه حال خوبی می شه!

استاد: :-/
اینترن ها: :-/
استاجرها: :-/
وزیر بهداشت و درمان آنگولا: :-/
اهالی بخیه: :-/

نوشته شده در سه شنبه 1393/02/16ساعت 22 توسط امین گرجی زاده|


قدیما ازین قرصای حشره کش رو یک ساعت میزدی به برق، تا سه روز از پشه خبری نبود. الان ماشالا شب تا صبح به برقه، تا از برق میکشی اش پشه ها شروع میکنن به تردد. انگار فقط خوابشون میکنه.
ایشالا نسل بعد رو که بزنی به برق، خودتو به خواب عمیق می بره که پشه های عزیز بدون دردسر به کار و زندگی شون بپردازن

نوشته شده در سه شنبه 1393/02/16ساعت 22 توسط امین گرجی زاده|


صاحب ماشین: بردم تعمیرگاه فلانی، گفتن فلان چیزش خراب شده، یه تومن خرج داره... اومدم ببینم می تونی یه کاری بکنی کمتر بشه خرجش!
مکانیک: اگه فلان چیزشه، نمیشه کاری اش کرد.
صاحب ماشین: یه جوری که فقط موقتا راه بیفته ...
مکانیک: فایده نداره، نمی شه
صاحب ماشین: فقط یه هفته کار کنه کافیه، در حدی که بتونم بفروشمش... چه فایده داره یه تومن خرجش کنم به همین قیمت بفروشم! ...

مکانیک :-/
من :-/
چنگیز خان مغول :-/
روح گورباچوف :-/

نوشته شده در سه شنبه 1393/02/16ساعت 22 توسط امین گرجی زاده|


نسخه ی یک اینترن:

- قطره استامینوفن، سه قطره در هر بینی ....

پ.ن: من دیگه حرفی ندارم

نوشته شده در سه شنبه 1393/02/16ساعت 22 توسط امین گرجی زاده|


آخرين مطالب
»
» این داستان کاملا واقعی است
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : Pichak