خاطرات یك پزشك

پلان اول:
حتما چیزی در خودت دیدی که این راه رو انتخاب کردی. حتما به آینده اش* فکر کردی.

پلان دوم:
دور موندی از چیزهای ساده، قدم زدن تو خیابون، وقتی جوونکی با چهره داون رد می شه و با لبخند بهت سلام می کنه. وقتی دوتا دانشجو (با حفظ فاصله ی شرعی) زیر بارون قدم میزنن، صحبت میکنن و گهگاه میخندن. یا پیرزنی که از تو کیف دستی اش پول مچاله شو بیرون میاره و به فروشنده می ده.

پلان سوم:
دنیات فقط پر شده از آقای ۵۴ ساله با کانسر تیرویید که متاستاز ریوی داشته و حالا با اشکال در بلع اومده، خانم ۳۸ ساله کانسر برست متاستاتیک که هوشیاری اش کامله ولی زیر ونتیلاتور و تو آی سی یو فقط به سقف خیره می شه و گهگاه به تو نگاه میکنه. آقای ۴۴ ساله که وقتی از نانوایی بر میگشت خونه دم در ماشین بهش زد و در رفت و حالا ... . آقای ۳۸ ساله ای که حدود یکسال قبل به دنبال تصادف چند ماهی تو کما بوده و الان اومده برا ترمیم تراکئوستومی، حرکات کره** مانندی که داره، یادگار همیشگی تصادفیه که داشته. حالا روی تخت نشسته و همسرش بهش غذا میده و هر دو میخندن. هر دو خوشحالن.

پلان چهارم:
هرکی هرچی میخواد بگه، چیزهایی هست که هیچ وقت هیچ کس تجربه نمی کنه. اونی که باید، می فهمه 

پلان آخر:
ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﺯ ﻛﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﺧﺒﺮﺩﺍﺭ ﻧﻴﻢ
ﺑﻴﻬﻮﺩﻩ ﺗﻤﺎﺷﺎﮔﺮ ﮔﻠﺰﺍﺭ ﻧﻴﻢ
ﺑﺮ ﺣﺎﺷﻴﻪ ﻛﺘﺎﺏ ﭼﻮﻥ ﻧﻘﻄﻪ ﻱ ﺷﻚ
ﺑﻴﻜﺎﺭ ﻧﻴﻢ ﺍﮔﺮ ﭼﻪ ﺩﺭ ﻛﺎﺭ ﻧﻴﻢ
"خیام"

*که خودش جای بحث داره
**کره یا chorea

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۳ساعت 16 توسط امین گرجی زاده|

روشنگری در مورد فارغ‌التحصیلان پزشکی
 
یادداشت دریافتی- رضا قاضی طباطبایی؛ 
 
چند نکته را در مورد فرق فارغ التحصیلان پزشکی با سایر رشته‌ها جهت تنویر افکار عمومی باید اعلام کنم

۱. پزشکی رشته‌ای ۲۴ ساعته بوده و دوران دانشجویی آن دارای ۲۰ شب کشیک ۲۴ ساعته در ماه می‌باشد. اما رشته‌های دیگر مخصوصا مقطع دکترایشان شاید ماهی به زور ۲- ۳ جلسه کلاس ان هم صبح برگزار شود.

۲. دانشجوی پزشکی در بیمارستان دولتی به رایگان برای دولت کار می‌کند اما هیچ دانشجوی رشته دیگری اینکاررا نمی‌کند.

۳. دانشجوی پزشکی در قبال کارهای خود که بسیار حساس می‌باشد مسولیت دارد و حتی دادگاهی می‌شود و مجبور به پرداخت دیه اما هیچ دانشجویی چنین ریسکی ندارد.

۴. دانشجویان رشته‌های دیگر به دلیل وقت آزاد بسیار می‌توانند در دوران دانشجویی کار و تجارت کنند و حتی کارمند دولت باشند! و پشت سرهم لیسانس و فوق و دکترا بگیرند اما دانشجوی پزشکی تا ۴۰ سالگی باید از جیب پدر و مادرش زندگی کند.

۵. تمام رشته‌های بعد فارغ التحصیلی به راحتی مدرک خودرا از دانشگاه گرفته و به دنبال کار و زندگی به انتخاب خود می‌روند با اینکه از بیت المال درس خوانده‌اند.

اما انگار تنها کسانی که از بیت المال درس می‌خوانند دانشجویان پزشکی‌اند. بلافاصله مدرکشان تا دوبرابر مدت تحصیل گرو نگه داشته می‌شود برای خدمت در کشور.

پس از ۷ سال باید به مدت ۲ سال به اجبار در دور‌ترین روستا‌ها و بدون امکانات با کمترین درامد زندگی کنند که حتی درامدشان خرج رفت و امد به شهر خودرا کفاف نمی‌دهد. آیا این عدالت است؟ 

چرا یک پزشک جوان نباید مانند یک دکترای برق نتواند در شهر خودش و یا حتی شهری بهتر از شهر خودش زندگی کند؟ این چه توقعی است که ایجاد شده؟ چرا پزشک باید به بیگاری برده شود؟ 

۵. پزشک جوان بعد دوسال بیگاری تصمیم می‌گیرد در امتحان تخصص شرکت کند. 

۶. دوران تخصص: ۴ - ۵ سال با ۲۰ کشیک ۲۴ ساعته در ماه و حقوق ۷۰۰ هزار تومان! شما اسم این را می‌گذارید عدالت؟ پزشک ۳۰ ساله چطور با ۷۰۰ هزار تومن می‌تواند خانواده اداره کند وقتی که نتوانسته مانند سایر فارغ التحصیلان از ۲۰ سالگی برای خود کار کند و سرمایه جمع کند؟ 

۷. دوران تخصص تمام می‌شود حالا هم مدرک پزشکی عمومی شما گرو است و هم مدرک تخصص!

یک پزشک متخصص ۳۵ - ۴۰ ساله را باز هم مجبور می‌کنند دو برابر تحصیل یعنی ۸ سال باز هم به مناطق محروم برود و اجازه کار خصوصی ندارد و فقط در بخش دولتی و تعرفه دولتی کار کند آنهم در نقاطی بسیار محروم و بدون امکانات. 

آیا کدامیک از فارغ‌التحصیلان رشته‌های دیگر را مجبور به چنین کاری می‌کنند؟ 

کدام دکترای برق با خانواده خود به روستا می‌رود و حاضر است زن و بچه‌اش به مدرسه روستا بروند؟
 
الان که همه با تحصیل به فکر رفاه و پیشرفت هستند پزشک چه گناهی کرده که باید عقبگرد برود؟ 

اگر قرار بر عدالت است یا همه رشته‌ها طرح خدمت داشته باشند یا پزشکان هم نداشته باشند.

۸. ۸ سال با کمترین درامد در شهرستان‌ها می‌گذراند تا در۴۸ - ۵۰ سالگی به شهر خودش برمی‌گردد دوستان ۴۶ ساله او همه چیز دارند خانه، ماشین . . . اما او مانند یک محکوم از تبعید برگشته تازه می‌خواهد بداند زندگی چیست.

مسلم است که زیر بار جراحی آپاندیسیت به قیمت مصوب ۳۰ هزار تومان! نمی‌رود چون اجحاف است مسلم است که باعث می‌شود از همین نقطه زیر میزی شکل بگیرد.

تعمیر کار خودرو درب کاپوت را باز و بسته می‌کند ۵۰ هزار تومن می‌خواهد چرا باید تعرفه جراحی پر استرس اپاندیس ۳۰ هزار تومان باشد؟ البته ذکر کنم در طرح سلامت این تعرفه بسبار افزایش یافته و شده ۹۰ هزار تومان!

خب مسلم است پزشکی که بیشتر عمرش به بیگاری رفته می‌خواهد در مدت کوتاه جبران کند و حق واقعی خودرا طلب می‌کند. 

مگر یک بنگاه دار چه کار شاقی می‌کند که برای تنظیم اجاره نامه در ۵ دقیقه چند میلیون پول می‌گیرد؟ 

۹. عده‌ای می‌گویند ایران بهشت پزشکان است. خب ثابت کنید. می‌گویند درامد پرشکان ایران چند برابر خارج از کشور است! 
بهتر است سری به وزارت بهداشت زده و روند مهاجرت پزشکان را بررسی کنید. 

صدهزار پزشک ایرانی در خارج از کشور هستند که در بهترین وضعیت شغلی و درامد هستند و حتی یک نفرشان به کشور باز نگشته است.

ویزیت پزشک عمومی در ایران تقریبا ۸ دلار
ویزیت پزشک عمومی در ترکیه ۸۰ دلار 
ویزیت پزشک عمومی در آذربایجان ۷۰ دلار 

این یک مقایسه کوچک است فقط در ویزیت آنهم در کشورهای جهان سوم حالا چطور امکان دارد درامد پزشکان ایرانی بیشتر از کشورهای غربی باشد؟

مسلما همه اقوامی در خارج از کشور دارند می‌توانند برای اطمینان بیشتر در مورد درامد پزشکان ایرانی در غرب و سطح زنگیشان سوال کنند.

والسلام
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۰ساعت 16 توسط امین گرجی زاده|

با همه ناملایمات، با همه نامهربانی ها، با همه تهمت ها، با همه کم لطفی ها، با همه سختی ها، هیچ لذتی بالاتر از درمان نیست ... .

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۵ساعت 13 توسط امین گرجی زاده|

قطره استامینوفن ، سه قطره در هر بینی ... . !!!؟

 

پ.ن: من دیگه حرفی ندارم

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۳ساعت 14 توسط امین گرجی زاده|

این متن رو مرداد ماه ۹۳ بعد از امتحان رزیدنتی در خاطراتم نوشتم و حالا خوشحالم که هنوز شاگردشون هستم...

 


بعضی اساتید، جدای سواد و مهارت کاری شون، فقط از شخصیتشون آدم خیلی چیزا می تونه یاد بگیره. شهرای کوچیک، خیلی وقتا آدم های بزرگی داره.
من به تازگی به خاطر شیفتای بیمارستان با چند تاشون برخوردی دوباره داشتم، و این موقعه که آدم میتونه سرش رو بالا بگیره و بگه، من شاگرد شما بودم استاد!

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۹ساعت 19 توسط امین گرجی زاده|


آقای گیرنده*: الان اسم شما چرا در این جا هست؟
آقای فرستنده**: کجا؟
آقای گیرنده: اینجا! مثلا تو این روزنامه، روی اون بیلبورد (در حال گزیدن لب)




*گیرنده:
(به روایت اول): فردی که امواج گیر را دریافت میکند و گیر میدهد.
(به روایت دوم): فردی که زیاد گیر می دهد و بسیار به او می گویند گیر نده! 
**فرستنده: کسی که امواج گیر را میفرستد

 

پ.ن: ادامه دارد ...

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۹ساعت 19 توسط امین گرجی زاده|

وقتی صحبت از انتخاب می شه، چند جنبه خودش رو نشون می ده. مثلا وقت انتخاب رشته، خود رشته یه طرف، و دانشگاهش یه طرف دو طیف یک انتخاب سخت هست.
وقتی حق انتخاب داشته باشی دیگه حسرت نمی خوری، افسوس میخوری.
مثلا وقتی می تونستی رشته ی مورد علاقه ات رو تو دانشگاه های بزرگ تهران، شیراز و ... بخونی و خودت جایی رو برای چیزی انتخاب کردی که نیست، دیگه حسرت نمی خوری، افسوس میخوری از این حماقت بچه گانه.
 
 
نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۳۰ساعت 22 توسط امین گرجی زاده|

یکی از رزیدنتا با پای خودش امشب اومد تو اورژانس با Chest pain و ... تغییرات ST elevation در نوار قلب. روی تخت CPR, پشت ماسک اکسیژن همچنان لبخند به لب داشت. 
انگار تو اورژانس خاک مرده پاشیده باشن، همه مات و مبهوت. همه در سکوت محض و ترس تلخی که پشت لبخندها پنهون کرده بودن. 
وقتی ساعت ۱۲ شب، وقتی از ساعت ۵:۳۰ صبح بیداری و مشغول کار و یک مرد ۳۲ ساله رو می بینی رو تخت CPR که تا دیروز کنارش می خندیدی، یک همکار، یک دوست ... تنها چیزی که از گوشه ی ذهنت میگذره اینه که تو موج این همه نامهربونی ها و کم لطفی ها، تو تلاطم این همه غرض ورزی های سفیهانه، اگه عاشق کارت نباشی، باختی!

پ.ن۱: [سانسور شد]
پ.ن۲: خوشبختانه تا این لحظه حال این دوستمون خوبه. 
پ.ن۳:
"دانه و دام در این راه فراوان اما 
مرغ دلسیر ز هر دام رها می ماند
می رسیم آخر و افسانه ی وا ماندن ما
همچو داغی به دل حادثه ها می ماند*"
*محمد علی بهمنی
 
 
نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۳۰ساعت 22 توسط امین گرجی زاده|

داستانی داریم برا خودمون، واقعا از چیزایی که فقط می شه گفت حاشیه اس و فراری هستی گریبان گیرت می شن. اول میگن شما کار خودتو بکن، بعد میان میگن من از شما راضی نیستم چون مثلا نگهبان دم در ازتون راضی نیست.

حق حرف زدن هم که نداری، حرفی هم بزنی داری توجیه می کنی.

واقعا حیف که خیلی حرفا رو نمی شه زد. خیلی چیزا رو نمی شه گوشزد کرد.

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۳/۰۷/۱۵ساعت 9 توسط امین گرجی زاده|

 آدم از بلاتکلیفی بیشتر خسته می شه.

 

صحنه اول: امروز، روی یکی از صندلی های ایستگاه پرستاری نشستم، به فکر فرو می رم، از ساعت ۶ صبح تا همین لحظه، یعنی ساعت ۱۴، فقط فرصت یک فنجان قهوه رو داشتم. یاد دوست عزیزمون می افتم که گفت: "کی چنین حرفی زده؟ کی اینجوری گفته؟ اینا یکی شون باید بره بیمارستان ر. فیکس وایسه..." دوستی که یادش رفت سه بار خود من ازش پرسیدم داستان این فیکس بودن چیه و در جواب گفت، با هماهنگی سال بالایی ها، اگه اینجا (بیمارستان ر.) کاری نداری، میتونی بری مریضای اونور رو ببینی. یاد نفر دوم کشیک می افتم و دو تا مریضی که شاید الان منتقل به اتاق عمل شدن و من در حالی که روی صندلی پشت ایستگاه پرستاری نشستم و این مزخرفات رو می نویسم هیچ خبری از نتیجه کارهایی که از صبح براشون کردم ندارم.

 

صحنه دوم: ۴ روز قبل. من، یکی از رزیدنتهای سال ۲ و ۳، همراه با اتند محترم، در راهروی اورژانس. اتند محترم می پرسن امروز کشیک اونور (بیمارستان ر.) کیه؟ جواب می دم منم، می گن: "پس اینجا چیکار میکنی؟" و من با اشاره به همهمه و شلوغی همیشگی اورژانس مرکز تروما و جراحی میگم: "اون طرف کاری نداشتیم، و چون این طرف خیلی شلوغ بود اومدم اینجا". در همین حین رزیدنت سال ۳ عزیز گفت: "تو بیمارستان ر، نه پاویون دادن به بچه های ما، نه ناهار و شامشون مشخصه و ..." و اتند محترم با چند ثانیه تامل گفتن: "اینجوری که نمی شه، وقتی رزیدنت جراحی مقیم خواستن باید امکاناتی رو هم در نظر بگیرن، به دکتر ن. بگین پیگیری کنن این قضیه رو"

 

صحنه سوم: ۱۰ روز قبل، من و یکی از دوستان منتظریم تا دکتر ح. مسوول نمی دونم چیه بیمارستان ر بیان، تشریف آوردن. صحبت شد در مورد اینکه شما خواستین رزیدنت جراحی مقیم داشته باشین اینجا، پاویون در نظر گرفتین براشون؟ و ایشون یک کلام ختم کلام فرمودن: "متاسفانه هر سال ما خبر قبولی بچه ها رو می شنویم و غصه می خوریم برا اینکه جا نداریم. یه اتاق هست که همه رزیدنتای سال یک می رن اونجا (که البته ۲تا تخت داره)، رزیدنتای شما هم برن یه گوشه اش بمونن دیگه، تازه، رزیدنت سال ۱ که نباید پاویون باشه، باید فیکس اورژانس باشه!" صحنه آخر: همین لحظه، بخش توراکس، مریضی که گفته شد بدحاله و چرا بهش سر نزدم بهم لبخند می زنه، شاید دو تا مریضی که اونور بستری کردم تا الان رفته باشن اتاق عمل، شاید هم نرفته باشن، نمی دونم چند تا ترومایی جدید آوردن. اصلا مگه رزیدنت جراحی ناهار می خوره؟ اصلا مگه پزشک حق و حقوقی داره. خنده ام میگیره، از اینکه بعضیا دارن بال بال می زنن که چرا دارین جامعه پزشکی رو تخریب می کنین و از این حرفا. باباجان، یکی باید بیاد همین خودیا رو از خواب بیدار کنه. یاد حرفایی می افتم که به راحتی فراموش می شن. یاد افرادی که یادشون رفته هر از چند گاهی به آلبوم قدیمیشون نگاهی بندازن.

 

پ.ن:

"یا تو را من وفا بیاموزم

یا ز تو من جفا بیاموزم"

نرود میخ آهنین در سنگ

از جفایت چه ها بیاموزم؟

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۰۷/۱۱ساعت 16 توسط امین گرجی زاده|

بله دیگه... آقایی ۷۰ ساله دیابتیک و اورمیک رو پسراش آوردن، با نامه متخصص محترم داخلی، با شکایات هموگلوبین ۶، قند خون ۲۹۸، کاشکسی و ... خطاب به اورژانس بیمارستان ر. ... یک شیر پاک خورده ای بهشون گفتن مریضتون توده شکمی داره، احتمالا سرطانی، سریعا ببرینش بیمارستان ب. ....

حالا پرتقال فروش رو که پیدا کردین، بشینین فک کنین اون توده شکمی چی بوده :-/

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۳/۰۶/۲۴ساعت 21 توسط امین گرجی زاده|

شروع یک مرحله ی جدید همیشه سختی های خودشو داره، مخصوصا اگه این شروع همراه با درس خوندن و کشیک دادن باشه، مخصوصا اگه از هر ۴۸ ساعت در حالت متعادل بطور متوسط ۱۲ ساعت رو بتونی خونه باشی. اونوقته که نمی دونی برای اظهار نظر غرض ورزانه و احمقانه ی افرادی که میان می گن پزشکا فلان و پزشکا بهمان باید نشست گریه کرد یا خندید.

دوس دارم یکی از این افراد، با هر سطح علمی و با هر شغلی، یک شب رو پا به پای ما تو بیمارستان بگذرونه، پابه پای پزشک به خاطر نداشتن امکانات یا مثلا خراب بودن دستگاه رادیولوژی یا مثلا تاخیر جواب آزمایش  فحش بشنوه، پا به پای پرستار، به خاطر تلنبار شدن پرونده های ترخیص، جابه جا نشدن بیمار از این طرف به اون طرف، یا حتی "چرا اینقدر اینجا گرمه؟" و کاملا واقعی "کسی نمیاد این شیشه ها رو تمیز کنه؟" غرغر و ناسزا...

اون آدم که حتی حاضر نیست بالای سر مریض خودش بیدا بمونه و همچین می خوابه که ... بله!

 

پ.ن: همه جا خوب و بد هست! ولی نمی دونم گاهی، بعضیا سوزنشون که به یه چیزی گیر میکنه دیگه گیر کرده

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۶/۲۰ساعت 21 توسط امین گرجی زاده|

ﭘﯿﺸﺘﺮﻫﺎ ﻣﯿﮕﻔﺘﻦ : " ﭘﯿﺸﻮﻧﯽ! ﻣﻨﻮ ﮐﺠﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﯽ؟ " ﺍﻻﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ : _ ﺻﻨﺪﻟﯽ ! ﻣﻨﻮ ﮐﺠﺎ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﯼ؟
نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۰۵/۱۹ساعت 20 توسط امین گرجی زاده|

دیده شده بعضا لزوما باید صندلی بیمار به زمین میخ بشه، تا بیماران عزیز صندلی رو تا تو حلق پزشک جلو نیارن ... البته نیتشون خیره، میخوان با دو سه تا سرفه در صورت پزشک وخامت بیماریشون رو نشون بدن ....بَرَ بَرَ

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۵/۰۸ساعت 23 توسط امین گرجی زاده|

"خبرنامه دانشجویان ایران: در حالی که سه ساعت از تجمع دانشجویان در مقابل وزارت بهداشت می گذرد اما مسئولان این وزارت خانه به درخواست دانشجویان برای ملاقات و گفت‌وگو پاسخی نداده‌اند./ با این حال مسئولان وزارت بهداشت در اقدامی عجیب با ریختن آب از طبقات فوقانی ساختمان وزارت بهداشت بروی دانشجویان، عصبانیت تجمع کنندگان را برانگیخته اند!"

 

"دکتر امیرمحسن ضیائی در گفت و گو با خبرنگار «دانشگاهی» خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، گفت: اعتراض و تجمع داوطلبان در مقابل وزارت بهداشت در مورد سهمیه‌های 30 درصدی مناطق محروم است که مصوبه مجلس شورای اسلامی است. وزارت بهداشت تمام تلاش خود را انجام داد تا این قانون قبل از اعلام نتایج اصلاح شود اما متاسفانه فوریت آن رای نیاورد ولی ممکن است برای سال آینده اصلاحاتی انجام شود."

 

پ.ن1: به همین راحتی! زحمت چند ماهه ی بچه هایی که امسال امتحان دادن به راحتی خوردن یک لیوان آب، و با اما و اگر و شاید و ما صلاح دیدیم نادیده گرفته شد. تمام

 پ.ن2: آی صندلی صندلی صندلی ...

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۳/۰۵/۰۴ساعت 15 توسط امین گرجی زاده|

دکتر اگه می تونی مریضی اینو تشخیص بدی که براش قرص مرص بنویس، وگرنه که اصلا پول مهم نیست، این ویزیت هم پس نمی گیرم.

*بیمارستان ر. نمی رم، اونجا همه اش دانشجو ها هستن، شما دکتر! الان خودت این همه درس خوندی، مگه می شه با ۱۰-۱۲تا کلاس درس خوندن دکتر شد؟

و ...

خواهر زاده م جوون بود، تازه زائو، ۱۰ روز پیش زایمان کرده بود، تنگی نفس گرفت، بردیمش بیمارستان ب.، گفتن دستگاه نداریم ببرینش ر.، بردیمش ر.، همین تو حیاط نشوندیمش رو ویلچر نفسش گرفت، اونا هم هول شدن نمی دونم چی گذاشتن تو حلقش درجا خفه شد مرد. آدم سم بخوره اینقدر زود نمی میره که این خواهرزاده من و کشتن.

و...

جوون ۱۹ ساله از درخت افتاد. بردنش بیمارستان ر. پاش شکسته بود که اشتباهی بستن، پهلوش درد میکرد، نمی تونست نفس بکشه، یه شیلنگ گذاشتن تو حلقش گفتن چون نمی تونه نفس بکشه از این بهش نفس بدیم، مُرد!

 

پ.ن۱: *بخشی از گلایه های اولین مریض امشب. وقتی در جواب سوالش که گفت: "بیمارستان ر. هم می تونم آزمایش بدم؟" گفتم: "آره"

پ.ن۲: افسوسی که می خورد و آهی که می کشید کاملا واقعی بود، اما ...

پ.ن۳: هیچگونه تمسخری در این مطلب نهفته نیست، سراسر تلخه، تلخ!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۳/۰۴/۲۳ساعت 22 توسط امین گرجی زاده|

سال ها قبل یک مصاحبه از من در یکی از نشریات دانشگاه چاپ شد که از من پرسیده بودند: "برای تخصص چه رشته ای دوست داری؟"، و من گفته بودم: "اطفال". حالا امروز اگر همسرم در این رشته در حال تحصیل نبود، شاید هنوز هم انتخاب اولم همان می بود که بود. البته به نظر خیلی از دوستان هیچ مشکل یا منعی در این مساله نمی بینند اما به نظر من ...Life is choices و شما وقتی در تضاد جبر و اختیار فقط فرصت انتخاب داری، و نه امکان خلقت، پس باید بهترین گزینه از همه نظر رو انتخاب کنی، در جدال بین عقل و احساس و خیلی فاکتورهای دیگر. تا وقتی آخرین برگ رو ورق می زنی، مدام در حسرت برگشت به گذشته آهی سر راه حنجره ات را مسدود نکند. Life is choices, and if you don't make mistakes, you will never learn anything ever. و اگر آدمی فرصتی دوباره می داشت، و به عقب بر میگشت، چه ضمانتی وجود داشت که دوباره همان اشتباهات را تکرار نکند؟ که اگر تکرار کند نامی وحشتناک تر از اشتباه می گیرد.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۰۴/۲۲ساعت 18 توسط امین گرجی زاده|

آزمون دستیاری امسال چیزهای زیادی به همراه داشت. مثلا سوالات نسبت به سالهای قبل و مخصوصا سال قبل استانداردتر بود، و یا بهتر است بگویم معقول تر. با اینکه از نتیجه راضی نبودم، و در ازای درسی که خوانده بودم، چیزی که انتظار داشتم نشد، ولی باز کم و بیش راضی بودم و همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا روزی که گزینه ی انتخاب سهمیه در سایت سنجش خودنمایی کرد. و این شروع شعله ور شدن یک تضاد قدیمی بود، جبر یا اختیار...

اینکه اولویت انتخاب، صلاحیتِ علمی است یا قومی و نژادی و یا ...؟ بگذریم.

پ.ن۱: امروز ۲۲ تیرماه و هنوز از انتخاب رشته خبری نیست...

پ.ن۲: یاد حرفی از پدرم افتادم که از قول اوستایی از دوران جوانی میگفت: "بیکار نون می خوره و کارگر خون"

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۰۴/۲۲ساعت 18 توسط امین گرجی زاده|

تعاریف زیادی از عدالت وجود دارد. ولی راستش را بخواهید من از شنیدن این کلمه خنده ام می گیرد. مخصوصا وقتی یک چیزی به آن وصل می کنند. مثلا "عدالت آموزشی"! چرا؟ چون به یاد اون لطیفه می افتم که سه کودک نزد یک بنده خدایی رفتند تا 10 گردو بینشان به عدالت تقسیم کند، و او پرسید: "به عدالت زمینی یا آسمانی؟"!!!

 آمدن به بالانشینان امکانات دادند، بعد به پایین نشینان سهمیه. شاید بپرسید: اصلا فلسفه ی امتحان چیست؟ مگر غیر از این است که قرار است بر اساس توانایی و صلاحیت، افراد رده بندی شوند؟

باید بگویم: بله! قطعا غیر از این است...

 بگذریم! ما یک عمر عادت کردیم به اینکه یک شبه برای زندگی مان تصمیم بگیرند. مثلا فلان آقا از سفر فرنگ بر میگردد، در حین استراحت به ذهنش خطور میکند که در آنجا دیدیم مردم آب را ایستاده می نوشند (به علت معذوریت اخلاقی مثال کاملا بی ربط است)، چرا ما این کار را نکنیم! بگذریم!

 دلمان خوش بود به قاطعیت این مرد بزرگ. در پرانتز بگویم: (منظورم جناب پرزیدنت نیست، دوستان هول ورشان ندارد و دوست ترها لب نگزند). حالا نشسته ایم منتظر که چه تصمیمی برای آینده ما میگیرند. اگرچه تدبیر رنگ باخته ولی هنوز به امید امیدواریم.* ما که عمری شرمنده تصمیمات لحظه ای و سلیقه ای دوستان شده ایم، امیدوارم این بار آنها شرمنده ی آینده و زندگی ما شوند.

 پ.ن1: *باز هم منظور جناب پرزیدنت نیست و کنایه ای به دولت تدبیر و امید نمی زنم. دوستان بزرگوار شاکی نشوند.

پ.ن2: خطاب به جناب وزیر بهداشت: بارها در جمع های مختلف از شما دفاع کردم، و با اینکه سخنان بسیار از جفای شما در آزمون دستیاری 93 می شنوم (که البته نمی خواهم باور کنم)؛ هنوز برای شما، در سرو سامان دادن به وضعیت آشفته ی بهداشت و درمان کشور آرزوی موفقیت دارم.

پ.ن3: دوستان لطف کنند و از توهین در کامنت ها بپرهیزند، چون بنده به علت مشغله ی زیاد گاهاً فرصت خواندن همه ی کامنت ها را ندارم. پس به یاد داشته باشید: "از کوزه همان برون تراود که در اوست"

پ.ن4: امروز شنبه 14 تیر 1393 است و ما هنوز انتخاب رشته نکرده ایم

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۳/۰۴/۱۴ساعت 10 توسط امین گرجی زاده|

ملت همچین عجله دارن که انگار چه کار مهمی دارن. به قول یکی از دوستان، تو صف CNG و نونوایی ۲ ساعت وای میستن، ولی به چهارراه که رسیدن همچین گازشو میگیرن که فک میکنی الان چه پروسیجر حیاتی ای منتظرشونه
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۴/۰۴ساعت 18 توسط امین گرجی زاده|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
» این داستان کاملا واقعی است

Design By : Pichak